Monday, July 12, 2010

منم هنوز عاشق اینم ... خرف قلبتو بدونم

دنبال آرامش نیستی ، دنبال یه چیزی هستی که اذیتت کنه ، یه حسی که بازیت بده
همیشه تو زندگیت دنبال یه گمشده ای هستی ، به هر چی و هر جا که می رسی فکر می کنی دیگه همین آخرشه ، اما وقتی که می بینی اینجوری نیست _ پشیمون میشی ، پشیمون و خسته از زندگیت ، پشیمون میشی که چرا فرصتها رو از دست دادی و مبادا که دیگه فرصت جبران نشه و برگشتی نباشه ... مثل عاشقی
فکر می کنم آدمی تو زندگیش یک بار عاشق میشه ، مثل سکس یا همه لذتها و غیره که توی هر آدمی آروم میره بالا تا یه جایی به اوج می رسه و دوبار پایین میاد _ یه افکار و خاطراتی موندنی میشه ، همون حسی که باعث میشه با خودت خلوت کنی و اون خلوت فقط مال خودت هست
ازدواج می کنی ، خوشبخت و موفق با بچه و همسرت زندگی خوب و آروم داری و کار و سطح زندگی و همه چی خوب هست اما ... اما باز هم مثل همیشه یه جای کار میلنگه ، یه چیزی کمه ، یه حسی که باهات بازی می کنه ، حسی که باید باشه تا بتونی همیشه زنده باشی و زندگی کنی و بهت امید میده و نگهت میداره تا اگه گاهی تو تنهایی یه بغض اومد سراغت یه بهونه پوچ واسه گریه داشتی باشی و به امیدش ( مثل امید به یه عشق کهنه و نیمه که همیشه دلت میخواد یه روز برگرده و جواب همه سوالاتت رو بده و بهت بگه که دوست داشته ) ادامه بدی
عاشقی یه حس بالاست و تعریف نشده که تنها چیزی که توش معنی میده ... گذشته ، ایثار و از خود گذشتگی _ به حدی که از خودش هم بگذری واسه خاطر خودش ... و از دوست داشتن که معنی داره بالاتره چون همه دلبستگی ها یه عادت هست ، فقط عادت که زیاد شدنش دوست داشتن رو میاره
و خلاصه اینکه
میشه تو زندگی عاشق شد و اون حس زیبا رو گذاشت واسه لحظه های حتی کوتاهه دور بودن از همسرت ... تقدیم به تو
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

Wednesday, November 11, 2009

عین شین قاف

خب گاهی بهت نزدیکه
عشقو میگم
انقدر که می تونی هنوز دستاتو بلند نکرده ، حسش کنی
...............
گاهی ازت دور می شه ، اما نه زیاد
عشقو می گم
انقدر که اگه یه ذره بیشتر دستاتو به سمتش بلند کنی ، می تونی لمسش کنی
..............
اما گاهی ازت دورش می کنن ، خیلی زیاد
عشقو می گم
انقدر که باید به جای دستات ، یه کلمه رو که زیادم کشیده نیست ، بلند و محکم بکشی " نـــــــــــــــه !... این رسمش نیست "ا
............
خب میدونی
تو اولاش حس می کردی خیلی ازت کوچیکتره
عشقو می گم
انقدر که وقتی از بالا بهش نگاه می کردی ، می تونستی مژه های بلندشو ببینی
انقدر که وقتی بهش نزدیک می شدی ، صدای قلبتو می شنید
............
خب یه ذره که گذشت همقدت شد
عشقو می گم
انقدر که می تونستی تو چشاش زل بزنیو ، آرومو زمزمه وار بهش بگی که " دوسش داری...ا"
انقدر که......ا
خب کم کم قد کشید ، ازت بلند تر شد ، اما نه زیاد
عشقو میگم
انقدر که حالا اون بود که می تونست ، وقتی از بالا نگات می کنه ، مژه های بلندتو ببینه
انقدر که وقتی بهت نزدیک می شد ، میتونستی صدای قلبشو بشنوی
انقدر که دلت میخواست تو حصار دستاش گم شی.....ا
...........
اما یه ذره که بیشتر گذشت بیشتر قد کشید ، خیلی زیاد
بزرگ شد
خیلی بزرگ
ع
ش
ق
و میگم
انقدر که باید فاصله می گرفتی ازش
دور می شدی و دور می شدی
تا بتونی از این پایین نگاش کنی
تا بتونی یه بار دیگه نگاش کنی.............ا
نگار

Friday, October 02, 2009

خواب دیدم که من مُردم

چمدانت را که می بستی
مرگ ایستاده بود و نفسهایم را می شمرد
...
بدون بازی ، بازنده بازی نباش خانم معلم
یکی میاد یه بازی رو طراحی می کنه- اون وقت واسه راه انداختن بازیش با یکی دیگه تبانی میکنه تا با یکی ‏دیگه بازی کنه – از اون جائی هم که همیشه بازی یه طرفه هست و فقط یه نفر باید برنده بشه – و باز هم از ‏اون جائی که تو این بازی هیچ بازنده ای وجود نداره – پس طوری بازی رو اجرا می کنه که علاوه بر تبانی ‏برای بازی با یکی دیگه ، با خود اون هم بازی کنه
اولی طراح بازی هست و خودش قاعده رو درست کرده پس حتماً برنده میدان هست ، دومی شرط تبانی رو ‏می پذیره و درست بازی می کنه اما آخر سر متوجه قاعده بازی میشه – سومی همیشه فقط یه بازیگره که نه ‏اینکه بازی رو نمی دونه بلکه اصلاً نمی دونه بازی ای هم هست – که این دو نفر یا بازنده هستن و یا نمی ‏دونم
تو این فیلما فقط عشق دیدم و فقط درس واسه زندگی ، مثل بازیه پوکر می مونه که یکی بلف می زنه و بازی ‏بقیه رو از دستشون می گیره بدون اینکه بخوان یا بدونن ‏
یه طراحه خوبه بازی اومد یه بازی رو طراحی کرد ( یه جائی از عشق ) که من اول ازش ممنونم واسه ‏طراحی زیبای بازیش و قاعده درستش و دوم اینکه علاوه بر چیزای زیادی که ازش یاد گرفتم ، نه طرح ‏کردن یه بازی جدید ولی لااقل با قاعده بازی کردن رو یادم داد که مورد ستایش هست و سوم اینکه شاگرد ‏خوبی بودم و منم تونستم بهش یاد بدم که زیاد بازی کردن با یکی ، طرح بازیتو می خونه و دورت می زنه
شاید توی بازیه عشق نباید عاشق شد ، یا باید اونقدر محکم باشی و اهل فکر و منطق که بتونی یه بازیه خوب ‏رو طراحی کنی و یا دست نخونده به دلت حکم کنی و بدونی اگه ببازی به دلت باختی
بعضیا بزرگن چون خودشون بازی زندگیشون رو طراحی می کنن که کم هستن- بعضیا کوچیکن چون استعداد ‏ندارن یا نمی خوان یا نمی دونن که چطور میشه یه بازی رو طراحی کرد که خواسته و حتی ناخواسته بدون ‏اینکه تو بازی باشن خوب بازی می کنن که عام هستن – بعضیا هم اصلاً نیستن‏
‏.... یک بار بیشتر فرصت زندگی کردن نیست
پی نوشت نوشته بالائی :‏‏
وقتی شمع تولد 26 سالگیم رو به تاریخ 26/01/1362 و به شماره 206 و سال خوک فوت کردم ، فکر کردم ‏و دیدم اعداد 2 و 6 واسم اعداد شانسن‏
اون شب واسه انمین بار ، فیلم شبهای روشن و فیلم پیشنهاد بی شرمانه رو دیدم
بازی واقعیه زندگی که تو قالب یه موضوع ساده بیان میشه و ساعات زیادی رو با سکوت به خلاء و شاید ‏تفکر فرو می بردت
دل من همی داد گفتی گواهی
حس منم کمتر از تو نیست
اما یه موقعی واسه یه چیزائی دیگه خیلی دیره
مثه اون نوشته رفیقمون که گفته بود : واسه درست شدن بعضی چیزا فقط باید دوباره بدنیا اومد
... همین

Friday, August 07, 2009

من و ام اس

تمام غصه من از مُردن این است
که روی مَردم دنیا دوباره باید دید

هوای این دنیا توی ریه هام سنگینی میکنه وقتی می خوام آواز بخونم

مریضی ناشناخته ام اس ، مال همون آدمای معمولی هست که فقط یه کم با بقیه فرق دارن
توی مسائل یه کم بیشتر ریز میشن و اتفاقات رو حساس تر بررسی می کنن و توی مشکلات یه ذره بیشتر شور می زنن
آدمائی که یه خورده بیشتر از بقیه فکر می کنن و با خودشون خلوت می کنن و توی خودشون می ریزن
نمی دونم ، شاید
وقتی 11 سال پیش از خواب بیدار شدم و چشمام ندید ، همون موقع به خودم گفتم خدا بیشتر از بقیه دوستم داره
یه آلارم توی کللم گذاشته که تا پامو پس و پیش بزارم شروع می کنه به اخطار و تلنگر می زنه که آهای می خوام تو با بقیه فرق داشته باشی
نمی دونید چقدر شیرینه وقتی درد داری و این درد جوری توی بدنت می کشه که پلشت و بی حالت می کنه
شبای جمعه رو که آپول می زنم و تا صبح از درد عین مار به خودم می پیچم و یواشکی می رم زیر پتو و بالشمو دندون می گیرم و اشکام بی اختیار پائین میاد رو دوست دارم

انقده لذت داره وقتی از نوک انگشت کوچیکه پاهات تا لاله گوشات و بیاد تا حتی پلک چشمات درد میگیرن و فقط یاد خوبیها می یفتی و با خدات خلوت می کنی
درد خوبه مخصوصاً واسه ما آدما واسه کفاره گناهامون و واسه همینه که دوسش دارم
...

Monday, July 13, 2009

روزگارم بد نیست

کنون پندار من مُردم
وقتیکه می خواهیم باشیم نمی گذارند و آنگاه که می خواهیم بمانیم بهانه می تراشند ، چون عذم رفتن کنیم پشیمان نمی شوند و چون تمنای بودن کنیم رقتی ندارند ، کفش که به پا می کنی تنها می نگرند ، نگاهشان که کنی روی بر می گردانند ، کوله که بر پشت اندازی لب در هم می شکنند و راه که می افتی لبخند می زنند
... چه مهمان نوازی به یاد ماندنی
می روی و جایگزین تو عروسک بسیار است ولی تو عروسک نیستی
وقتی تصمیم می گیریم ، خود را جای دیگری نمی گذاریم
پس این عبارت کی بکار آید که آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران نیز بپسند
تمام بدنم درد می کند ، قلبم تیر می کشد ، آسان نیست پاره تنت را سهل از تو جدا کنند و هیچ نگوئی ، نتوانی که بگوئی
دلهره رفتن ، اشک هم یاری نمی کند ، بغض می پیچد و می پیچد و معنای از غصه مردن را می فهمی
به اسم محبت دلم را در دست گرفتند و آرام آرام پنجه را محکم تر و محکم تر می کنند
دلم خونابه هست ، چه می دانی خونابه چیست ؟
وقتیکه احساسم را در چشمانم بارور می کنم می خندند و آنگاه که صمیمانه لبخند می زنم می ترسند و آن زمان که مهربان می شتابم می گریزند
فکرهای بزرگ خشکیده بر ذهنها
سایه هایشان خرامان تر از حال من است ، جسمهایشان شتابان تر از تاب من
... و دیگر هیچ
من از این حال دورم
دور مثل دست خدا با دل ما
! دیگر هوس گامی نیست تا شکستن این فاصله ها
آخر اینجا سرگرم بازی خویشیم
آخر اینجا تب آدمیت بیماریست
من از این حال دورم
من از این هوای بی حالی مسمومم
زهرا عباسی

Wednesday, March 25, 2009

! من و تو نزدیکیم ... به فاصله سکوت دلربای بین من و تو

تو را و مرا، بی من و تو_ بن بست خلوتی بس
: واسه اون
من اینجا بس دلم تنگ است
همیشه یه چیزی کمه
مثه الان که دلم سیگار می خواد
با همین حس و حال و با همین اشکا
یعنی خدائی همش الکی بود هان ، چقدر من خوش باور بودم
تو رو خدا یکی بیاد و ازش بخواد که بهم بگه ( باشه ، قبول ، منو هیچ وقت نخواد ) یعنی تو هیچ وقت منو دوسم نداشتی که به خدا دارم آتیش می گیرم
فقط همین
باورش سخته می فهمید
امشب از اون شباست
سه شنبه 06/12/87
: واسه خودم
باید اهمیت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری
قسمت کردن تنهائیات با کسیکه توی پیله تنهائیش لذت می بره و حاضر به پروانه شدن نیست خیلی سخته
خیلی سخته اینکه بخوای با کسی باشی که می دونی تنهائیش مال هر دوی شماست
اینکه باید با هم باشید تا پروانه بشید و لذت پرواز رو حس کنید و اون از پرواز فقط در انتظار موندن رو بلد باشه درد داره
اونقدر که تمام بدنت کرخت می شه و توان رفتن باقی نمی مونه و خسته ور میره از آرزوهای درازی که تنها تا اینجا کشونده
می مونی ، نه می تونی جلو بری و نه حاضری به عقب باز گردی
گشتن دنبال راه تازه ای که دری در اون نباشه هم درد آوره ، صحبت از سال از عمره
شاید موندن و در رو برداشتن منطقی تر باشه ، باید بزارم ، باید سعی کنم این در رو بشکنم
باید تلاش کنم برای گره خوردن دستم با دست و دو پائی که پرواز رو تکمیل می کنه ، باید قد راست کنم و بی وقفه بکوشم
گاهی ایستادن و توقف کردن ، باز کردن راه واسه بالا رفتنه
ای دانای پنهان و آشکار ، جز به اراده و رحمت تو ، تلاش و اراده من ناتمام
پس یاری ام کن ، مشت بر جان ناتوانم نه و یاری ام کن ، آمین
14/01/87 چهارشنبه

Friday, September 19, 2008

کجائی ای ز جان خوشتر شبت خوش باد من رفتم

هنوز اندر خم یک کوچه ام ، یک کوچه بن بست

خدا رحمت کنه صادق هدایت رو
یه چیزی تو جوونی بهم گفت که تا دنیاست تو گوشمه
گفت آدمیزاد یه سرمایه بزرگ داره

نه از ترس ، دنیا تنگه ، بهت توهین شد طاقت نیاوردی یا خوردی به بن بست برو سراغ سرمایت ، پول دفنتو آماده کن مزاحم کسی نباشی ، خدافظ
شیطان روزی با من چنین گفت
خدا را نیز دوزخیست ، دوزخ او عشق به انسانهاست
و چندی پیش شنیدم که گفت
.... خدا مرده است
عشق به انسانها او را کشت
»زرتشت«

Monday, September 01, 2008

نه که اینبار چو هر بار دگر خواهم رفت

تو خراب منه آلوده مشو .... غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر .... بهر من غصه بیهوده مخور
یکی می گفت
ایستادم لب پرتگاه
نه جرأت دارم بپرم پائین
نه توان دارم برم عقب و با سرعت بدوم و بپرم اون بر
فقط یه چیزو خوب می دونم
که اون برپرتگاه یه شاخه گل سرخه یه منشاء یه عشق
هنر یه آدم هنرمند می خواد
اگه چتر باز بودم از اون بالا می پریدم پائین و به آسمون نگاه می کردم و لذت می بردم
اون وقت چترمو باز می کردم و آروم می یومدم روی زمین
یکی دیگه می گفت
یه بچه ناقص توی شکممه که زنده هست ولی دیگه رشدی نداره و تا به دنیا بیاد می میره
چند ماه باید این به اصطلاح زنده رو به دوش بکشم که می دونم مرده ولی نمی تونم سقطش کنم
خیلی سخته
منم همون مرده ای هستم که مجبورم این تنه به اصطلاح زنده رو به دوش بکشم تا وقتش برسه
باور کنید دلم می خواد ولی هر چی تلاش می کنم هیچ روزنه روشنی و هیچ امیدی نمی بینم
گاهی چشمات تو چشمای یه غریبه میفته که نگاش برات خیلی آشناست
یه چهره محزون و باحیا با یه نگاهه معصومانه و با شرم که هرری دلتو می ریزه
با گوشه چشمت لبخندو تو دلت می خوری و از خم ابروی اون لبخندو روی لباش می خونی
یه احساس عجیبی نگهت میداره و خیرت میکنه به مسیر رفت اون تا حسابی دور بشه
اولش یه چیزی شبیه حیا یا ترس یا نمی دونم چی نمی زاره بری و ابراز عشق کنی
اما بعدش اونقدر با ذهنت بازی می کنه که ساعتها اونجا می مونی
و حتی روزهای دیگه ای هم همون ساعت میری همونجا و منتظر می مونی که شاید بتونی یه بار دیگه ببینیش و براش بگی اون
چیزائی که باید
مرده اون نگاه و دنبال همون لحظه ام که شاید بارها هم پیش اومده اما هیچ وقت نتونستم برم دنبالش
همه هارت و پورت و درداد و پوچی و پا در هوائیام و غیره و غیره درسته علاج نداره ولی شاید جائی کسی مرحم و تسکینی باشه
....
دلم عاشق می خواد ، عشق ، عاشق شدن ، عاشقی
زندگی مثه یه جنگل سر سبز و بزرگه با درختای متنوع و میوه های تازه و رودخونه های پر آب و زلال که نور آفتاب با روشنائی و گرماش یه طراوت و تازگی عجیبی بهش می بخشه و احیاناً یکی یه گوشه ای پی پی کرده
بعضیا میان و فکر می کنن موندگارن و فقط دنبال یه جای ناب واسه اطراقن ، بعضیا فکر می کنن زیبائیاش بردنی هست و فکر چیدن میوه و پلاستیک کردنش هستن تا ببرن خونه ، .... و هر کی یه جور
اکثر آدما تا وارد اون جنگل میشن چشمشون می یفته به اون پی پی و فقط اونو می بینن و غافل می شن از دیدن اون همه زیبائی و خودشونم به فکر اینن که برن و یه گوشه دیگه واسه ریدن پیدا کنن
چه خوبه بیای و ببینی و استشمام کنی و لذت ببری و از میوه های تازه بخوری و توی اون آب پاک آبتنی کنی و یه کم هم زیر سایه درخت که پاهات توی آفتاب باشه چرت بزنی و .... و لذت ببری و به آرامش برسی و باورت بشه جای موندن یا واسه بردن نیست و دنیا دیدنی به از دنیا خوردنی هست
خسته شدم از اینکه همه جا از نفرت و درد و حسادت و دو رو ئی و کینه و دشمنی و جنگ و زیر آب زنی و .... می شنوم ، یکی نیست بگه بابا بی خیال این همه زیبائی هست واسه گفتن این همه انرژی مثبت هست واسه گرفتن و پس دادن این همه محبت و دوست داشتن هست .... از عشق بگید

Sunday, August 17, 2008

شوق گناه

خدامو پیدا نمی کنم .... خودمو گم کردم .... هدفمو فراموش کردم .... !ا
دیشب خواب دیدم
عزرائیل اومده بود سر وقتم
اولش براش گریه کردم و گفتم تو رو خدا ولم کن
بعد دیدم دستامو گرفته و داره می گه فکرتو آزاد کن جسمتو آزاد کن قید این همه وابستگی رو بزن خودتو رها کن
بعد دستامو ول کرد
آروم شدم
نشستم و احساس کردم دارم روشن می شم
یه هو ترسیدم
فریاد زدم و فرار کردم
هیچکی نبود
پدرمو از دور دیدم اما اونم ناپدید شد
داشتم داد می زدم که بیدار شدم
آروم تو تنهائی اشک ریختم
بلند شدم که همه رو مخصوصاً بابا رو خبر کنم تا بیان و حلالیت بطلبم و برم
دیگه خوابم نمی برد
حال وحشتناکی داشتم
همه خاطرات و اتفاقات و همه چی داشت به سرعت تو ذهنم مرور می شد
نفسم تنگ شده بود
مطمئنم که حال مرگ رو داشتم
یادم اومد به خواب یه مدت پیشم
بالای مسجد قدیمی محلمون داشتم نماز می خوندم که پائین مسجد پدرم داشت برام گریه می کرد
هر چی فریاد می زدم و می گفتم بابا من زنده ام همینجام
اما اون متوجه نمی شد
من مرده بودم
همه چی تو زندگی اختیاره الا تولد آدم که شاید یه تصادف باشه و مرگ آدم که نمی دونستم و حالا به باور رسیدم که همونم دست خود آدمه
!! وقتی از همه چی خالی می شی و دیگه نمی ترسی اون وقت می میری
چقدر موسیقی این پیانو و سنتور لعنتی آدمو حالی به حالی می کنه
می خوام از نو شروع کنم از این نکبت بیرون بیام برم تا آخر ساز تا آخر درس
برام دعا کنید

.... دلم پائیز و زمستون می خواد !! بارون

Tuesday, August 05, 2008

بی کلام

خـــــــــــــــــــــــــیلی تنهام
یکی بود یکی نبود
غیر از خدای مهربون و عاشق هیچکس نبود
یه پسر عاشق پیشه بود که دنبال یه انگیزه واسه زندگیش می گشت
دنبال عشق
یه دختر پیدا شد و دید اون پسر با بقیه فرق می کنه
عاشق شد و دل بست و همراه اون پسر شد
پسر بهش گفت راه سخته و من مثل همه نیستم
نمی تونم خودمو عین همه گول بزنم و غرق این دنیا کنم
من عشقو پیدا کردم و دنبال واژش نیستم
اما دختر هی اصرار کرد
مدتها گذشت
دختر خسته شد
تازه فهمید پسر چی گفته
.... دختر دلش می خواست پسر مثل همه باشه

چرا کاری نمی کند آنکس را که به خواب من آمده است

آمدنش را جلو بیندازد

Tuesday, July 29, 2008

به همین سادگی

چقدراین جمله از رفیقمون زیبا بود حسابی به دلم نشست خرابم کرد تکونم داد
« این روزها عاشقترین عاشقه بی معشوقی هستم که به عمرم دیدم »
کاش هدف از خلقت خدا رو بفهمم کاش بفهمم یه روز قراره بمیرم کاش بفهمم وظیفه من اینجا چیه کاش حالیم میشد این همه آفرینش و کار و تلاش و ازدواج و همه و همه وسیلست کاش از این پوچی و سردرگمی در بیام کاش بتونم قید این همه وابستگی رو بزنم کاش یکی پیدا بشه منو درکم کنه کاش یکی پیدا بشه تا می تونم براش حرف بزنم کاش بشه منم خوب بشم آدم بشم کاش باورم میشد عشق معجزه میکنه و ای کاش همه آدما .... !!!ا
.... و بازهم ای کاش حالیش میشد چقدر دوسش دارم ، عاشقشم

آره رفیق زیبا گفتی که «تا ابد هم تنهائیه باکره ام را به دستان کثیف حادثه نخواهم سپرد»ا
دلم می خواد عاشق بشم ، گوشه چشمی خم ابروئی ناز نگاهی

آخخخخخخخخخ

Wednesday, July 16, 2008

بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی

دل دادن و ناامید شدن درد کمی نیست
قیافه آدما بس که آرایش و بزک می کنن مصنوعی شده
اندام آدما با این لباسای جور واجور و تنگ و مسخره مصنوعی شده
اصلاً خود آدما هم با اخلاق و رفتارا و حرکتا و حرفای عجیبشون غریب و مصنوعی شده
دلم گرفته ، خسته شدم ، آخه چی می خواد بشه
هاتفی از گوشه میخانه دوش ...... گفت می بخشند گنه ، می بنوش
لطف الهی بکند کار خویش .......... مژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه بر ......... تا می لعل آوردش خون بجوش
گرچه وصالش نه به کوشش دهند .. هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست .... نکته سر بسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یار ...... روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهیست صعب .......... با کرم پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آنکه کرد ....... روح قدس حلقه امرش بگوش
ای ملک العرش مرادش بده .......... وز خطر چشم بدش دار گوش
هیچ جا خونه خود آدم نمی شه ، هیچ کس خانواده خود آدم نمی شه (حتی بد) ، هیچ جا شهر خود آدم نمی شه ، هیچ جا مملکت خود آدم نمی شه ، مهمتر اینکه هیچ چیز دنیای خود آدم نمی شه
جالبه که دو نفر باید با دنیاهای خیلی متفاوت زندگی مشترک بکنن
خسته شدم از تنهائی ، دلم یه دختر اهل دل می خواد
خودش اونقدر پر باشه و کامل باشه و چیز تو چنته داشته باشه که نیازی به این همه آرایش و خود نمائی با بدنش و قیافش نداشته باشه
چهره و بدنش و لباساشو و .... رو نکنه کالا و بزاره به معرض نمایش واسه دلربائی و دل جذب کردن
به قول پیغمبر واسه دیگران با حیا و واسه شوهرش دریده باشه
به قول خودم هر چقدر می خواد واسه شوهرش ناز بیاد و اشوه بکنه و آرایش بکنه و .... تا نیازای روحی روانی و جسمیشون کاملاً آروم بشه نه اینکه شهوت دیگرون رو برافروخته کنن
هیچکی سیر نیست ، همه چشما و گوشا و .... عین گرگ شدن و تشنه
به خدا سکس خوب نه شهوته که واسه تخلیه دردا و خالی کردن عقده ها و اعصاب خوردیها و از بین بردن ناآرومیها و .... هست
والله این هوس نیست شهوت نیست واسه تخلیه روحی روانی (و جسمی) هست تا بتونی آروم تو راهی که قدم برداشتی حرکت کنی و درجا نزنی
ازدواج هدف و توقفگاه دائمی نیست ولی همیشه عین آب انبار باید در میون راه باشه
یکی می خوام که همدیگه رو کامل کنیم و حرکت کنیم به سمت اون بی نهایت
.... خدایا من کجام ، با کی طرفم

Wednesday, June 25, 2008

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

: خیلی وقته دلم می خواد یکی بیاد سراغم و بگه
مهدی - پاشو - وقتشه - باید بری
این همه لذت و زیبائی و خوشی و .... به درد تو نمی خوره
ناف تو رو با غم و غصه مردم و درد و شکایت از خدا و .... بریدن
: به قول یارو
خیلی دیر شده باید زودتر از اینها می یومدی
آره
خیلی وقته دلم هوای مردن کرده
....
دلم می خواد یکی پیدا بشه مثه خودم که مال این دنیا نباشه
منو بفهمه و دستمو بگیره

Wednesday, May 21, 2008

تنهائیتم بزار رو دوشت ببر

تو که چشمات طبیب درد من نیست
من از دردای بی درمون چه گویم
----
دلم تنگ شده واسه گاهی یه کم بی خیالی و بی فکری
کاش می شد کل بدبختی ها و غصه هاتو حتی گذشتت رو مثل یه تیکه بنگ تو یه نخ سیگار بار زد و دودش کرد بره هوا
.... آخ

یادمان باشد از امروز خطائی نکنیم
گر چه در خود شکستیم صدائی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پائی نکنیم

همه دوستای قدیمی رفتن ، دیگه اینجا هیچکی نیست ، یا وبلاگ رو حذف کردن یا تعطیل ، آخه مگه اینجا چی بود که همتون رفتید

.... آخه به خدا اینجا فقط کنج عزلت ما بود رفقا ، اینجا خلوتگاهمون بود ، اینجا مرحم زخمامون بود ، اینجا

.... هر کسی نغمه خود خواند و از یاد رود

.... خدائی دلم برای تک تکتون تنگ شده ، واسه نوشته هاتون

.... واسه علیرضا واسه نگار وصبا و رها و مواود و مرسا و شیرین واسه بابک

چه اونا راه رو درست رفته باشن چه اشتباه اون منم که هنوز اندر خم یک کوچه موندم

....

Saturday, January 19, 2008

سراب سکوت

اگر شهر نگاهت فرصتی داشت به یادم باش در هر روزگاری
من مقصودم نوشتن نیست
فقط برای این می نویسم که نوشتن برایم ضروری شده است
من محتاجم
بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ارتباط دهم
فقط او می تواند مرا بشناسد
آنچه که می نویسم او می بیند و به دقت می خواند
فقط با سایه خودم می توانم خوب حرف بزنم و حرف مرا خوب می فهمد
اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند
به درک که آیا کسی کاغذ پاره های مرا می خواند
می خواهم هفتاد سال سیاه هم نخواند
فقط برای این می نویسم که نوشتن برایم ضروری شده است
من محتاجم
....

Thursday, December 27, 2007

وعده ما لب دریا

واسه گفتن از سربازی یه وبلاگ جدا گونه می خوام آخه تو این دو ماهه خیلی فکر کردم و می دونم مثل همه افکار و مسائل که به هم ربط پیدا می کنه اینم از خدا تا بنده و سیاست و دین و غیره به همه چیز ربط پیدا می کنه
زندونی تو قفس هست و قفس توی خونه ، سرباز هم توی قفس هست اما قفس وسط باغ ، به قولی قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
یه آدم احساساتی و زود رنج با یه قلب مهربون و دل نازک که کاری جز خراباتی و پیشه ای جز دیوونگی نداره سربازی به اوج پوچی و ترس از تنهائی مردن نزدیکش می کنه
اگه می دونستم انقدر سربازی روی شخصیت آدم تاًثیر می زاره و خرابش می کنه و آدم رو ترسو و منزوی و دودر و زیر آب زن و چاپلوس و پست و نامرد و بی معرفت و تو سری خور بار میاره ( به خدا تعریف از خود نباشه اما اونجا فقط من عاشق بودم و در عین ناامیدی به همه روحیه می دادم ) و
مهمتر از همه اینکه اگه می دونستم چند بار کارم به اورژانس و بستری می رسه و انقدر افسرده و مضطرب و دیوونه می شم که با رونکاو و روانپزشک و قرص و صحبت و اینها سروکار پیدا می کنم و عین پیرمردها و سکته ایها لرزش دست پیدا می کنم و پاهام ناتوان میشن و بدنم خسته میشه
اون وقت
اون وقت بازم می رفتم آخه اگه تصمیمی رو گرفتی باید فکر عواقبش هم باشی آخه حالا دیگه قدر خیلی چیزا مخصوصا" پدر و مادر و خانواده و نزدیکان و رفقا رو بهتر می دونم آخه باید یه ته مزه از زجر اسرا ( دیگه هارت و پورت بس بود و باید به عقاید حرفیم جامه عمل می پوشوندم ) رو می چشیدم آخه باید باور می کردم که هیچکی هیچی نمی فهمه ( گاهی آدما از حیوون پست تر و وحشی تر می شن آخه بخاطر ترس و نادونی و حریصی با جنگ و زندون و شکنجه چه ها که جسمانی بر سر مردم بیچاره میارن و چه ها که روحی روانی جلوشون به ناموسشون تجاوز می کنن همخونشونو می کشن یا به اسارت می برن آخه خدا این جنگ و زندان چیه که من نمی فهمم ) و کسی دیگه از عشق و احساس حرف نمی زنه
اون وقت بازم می رفتم آخه وقتی تنها دلخوشی و آرامش دهندت اوجا فکر همین کنج عزلت باشه و بیای ببینی هیچ خبری نیست و واقعا" تنهائی و به این باور می رسی آدم اینجا تنهاست و آدمی تنها هست ولی مهم نیست از این لجم در اومده که همه دروغگو و دو رنگن و یکی نیومده واسه دلم
به دنیا اومدن تصادف و مرگ جبر و شاید زندگی اختیار اما من می خوام تو این منجلاب تو این مرداب تو این باتلاق که هر کی به فکر خودشو و موقع غرق شدن خیلیهای دیگه رو هم پائین می کشه می خوام خوب باشم
این زندگی همه چی داره از درد و سختی تا زیبائی مهم اینه که من هستم و باید صادق باشم و شرایطم و موقعیتم رو خوب درک کنم و خوب باور کنم
حالا دیگه اینجا مال خود خودمه و برای خودم می نویسم
.... آیا میشه!؟
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که یک ریز و پیاپی دم گرم گلویش گلویم را سخت بفشارد
که خواب آشفتگان را بیدار سازد
بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را
....

Monday, December 10, 2007

فاصله

سلام دوستان خوبم
یک معذرت خو اهی به همه بدهکارم برای این غیبت که به دلیل مریضی بود
اولین نوشته ای که می خوام بگذارم نوشته ی خودمه
راستش نمی دونستم با چی شروع کنم
امیدوارم خوشتون بیاد
.... می دانم فاصله هاست از من تا او
فاصله ای به اندازه ی سال ها و دیوار های گلی سخت .... برای او می خوانم و برای او
اکنون بی او نشسته ام و امروز است که چشمانم سرپناه اشک هایم شده .... اشک هایی که به خاطر ظلم عقب ماندگی عدد ها ریخته شده اند و من هنوز کوچکم برای دوست داشتن ....
شب ها دزدکی به پیش او می رفتم تا او با بوسه هایش مرا زنده کند ولی امروز آن لب ها از دوری گرمای لب های او به لرزه افتاده و سکوتی خاموش به رنگ ارواح اختیار کرده است
1....2....3....شروع ، همان شروع شیرین . تقویم عدد ی دور را نشانم می دهد . سال هایی بی او
همان شروعی که با ما شروع شد و اکنون لحظه ها به پایان رسیدند و حال پایانی تلخ
.... روز آشنائیمان
.... روز عاشق شدنمان
امروز هم می بارد و .... خدایا .... سال هاست که در خانه ی بی فروغم بسته مانده و صدای جیرجیر لولا ها آزارم می دهد ولی
چشمانم را می بندم تا به رویا بروم .... ولی صدای جیرجیر لولا ها اذیتم می کند .... بوی وجودش می آید .... بوی عطر همیشگی و عطر آشنای توتون سوخته .... هنوزم یاد نگرفته
و صدای سحر آمیزش از آن دور می آید و کلامی بس میگوید: ببخش مرا .... !؟
خدایا شکرت که رویا به پایان رسید .... دستانم در دستانش گره خورده اند و چشم ها خاموش می شوند
....

شیرین

و من این روئیا را دوست دارم_سهراب

Monday, November 12, 2007

salam....


salam
man shirinam ، dooste sohrab
fekr konam yeki do sale pish baraye avalin bar omadam inja....
inja baraye man shoro ye dosti khob bod....
zibatar az charkheshe parvane be dor khod toye zamineye abiye aseman
kheili vaghte ghasam khordam ke shoro mikonam....
mikham yeseri chiza ro zende konam....
kalamato ehsasato....va....
azaton mikham komakam konid , inja mitone hamon madineye fazele bashe....
mishe....
man az inja ye ghalbe mehrabon misazam ba ye alame dele ghashnge kocholo ke shomahayeen....
pas mano be onvane ye doost bepazirid....
ye gharibeye ashena

Wednesday, September 05, 2007

کلام آخر(دورها آوائیست که مرا می خواند)!؟

.... هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی
.... رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند

Thursday, August 30, 2007

از اون دور صدای خدا میاد

گیجم از این همه عظمت و این همه تنوع توی خلقت و شگفتی و نظم و هدف از این نظم و آفرینش
آخه چه نیرو و اراده عظیمی پشت این همه بزرگی و زیبایی خوابیده
یه موقعی از اول می خوای بری آخر
خدا رو دو جور تعریف می کنم
اول خدا یه حسه که همه افراد بشر دلشون می خواد باشه توی خوشحالی یا ناراحتی یا اعتراض یا گریه و غیرو پس خدا یه باور و یه امر بدیهی میشه یه تکیه گاه استوار و پایدار
دوم خدا یه انرژی یه جاذبه یه نیروی عظیمه که در همه جا هست همون روحی که در همه دمیده شده و می گن از رگ گردن به شما نزدیک تره پس هر کسی خدا هست چون انرژی داره ارتباط هایی با جهان پیرامون خودش داره افکار مثبتی که میده و می گیره همچنین منفی که دریافت می کنه و میده آره خود شخص همون خدا هست واسه همینه که می گن صدمه به خود زدن گناه داره یا خودکشی گناه کبیره هست یا به سلامتی تاکید زیاد شده یا خود شناسی و خدا شناسی در کنار هم اومده و مهمترین هدف بشر هست و همه اینها گواه بر وجود خدا یعنی خود شخص و خود پرستی و غیرو میشه
اول و آخر جهان هستی و دنیا و همه و همه عشقه خدا عشقه
خدا همون انرژیه همون عشق و جذبه ، ایمان و تقوا همون دیدن و باور کردن یعنی حس کردن و فهمیدن
با این باور دیگه شکی بوجود نمی یاد و نمیری سراغ اینکه آیا خدا عادل و حکیم و غیرو هست و یا آیا خدا فرستاده داره و یا آیا دین نیاز بشر هست و یا آیا دین اسلام کامل هست و .... ؟
تو زندگی مهم اینه که آدم ایمان داشته باشه
منظورم ایمان به خدا و دین و غیرو نیست بلکه ایمان به باورها و اعتقاداتی هست که خودش برای خودش می سازه
و تفوا میشه محکم کردن همین ایمان که باید باورش کنی وحفظش کنی
و گناه یا همون کار غیر اخلاقی ، نداشتن یا زیر پا گذاشتن همین ایمان هست که تزکیه نفس یعنی تمرکز بر روی همین ایمان و توبه یعنی پشیمونی از همین شکستن ایمان
یه موقعی از آخر می خوای بری اول
اینجا دیگه شک می کنی
که اسلام شاید کامل تر از بقیه ادیان باشه اما کامل ترین نیست و خیلی اشکالاتی داره که نباید با هزار جور دلیل الکی پرده پوشی کنی و باید قبول کنی حرف همه ادیان یکی هست
که پیغمبر آدم باهوشی بوده جبرئیل و فرستاده خدا و این حرفا بی معنی میشه
که یا خدا کامل نیست یا عادل نیست یا حکمتش قابل قبول نیست یا جبر و اختیار اشتباه هست
قرآن میگه اگه زن با مرد تمکین نکنه مرد حق داره بزندش اسلام میگه مرد می تونه با رضایت زن ازدواج دائم کنه و بدون اینکه زن بدونه حق داره صیغه موقت کنه پیغمبر میگه زن تا وقت خونه پدرش هست اختیارش با پدرش وقتی هم شوهر کرد اختیارش با شوهرش و .... واسه همینه تو ایران مثل تمام دنیا زن یه ابزار هست یه مرد رو از لحاظ جنسی ارضائ کنه و باید از خود گذشتگی کنه تا باعث پیشرفت شوهرش بشه واسه همینه تو فرهنگ ما زن یه موجود بدبخت و بی اختیار هست که بزرگترین نقطه ضعفش اینه که دنبال یه تکیه گاه می گرده و احساساتی هست انگار که زن آدم نیست .... ؟

اون وقت تازه می رسی سر وقت خدا که اثباتش به همه موارد ربط داره و گیجت می کنه و بی خیالش میشی که فکر بودنش و هدف آفرینشش و جنسیتش روانیت می کنه و عین دیوونه ها تارک دنیا میشی
لب کلام اینکه
همه فلاسفه و عرفا به قله رسیدن اما هیچکدوم نخواستن مثل حلاج روی قله بمونن و فریاد اناالحق رو سر بدن و آزاد بشن واسه همین به پائین برگشتن و دچارافسردگی شد
اما نتیجه
اول اینکه خدا رو وقتی می تونی خوب حس و باور کنی که تنها و مریض باشی
دوم اینکه بگرد دنبال همون گم شده ای که تو دل همه هست و نمی تونی بگی نیست همون فضیلت های عالی همون اراده ای که پشت نظم و زیبایی به این عظمت خوابیده و تلاش کن برای رسیدن به اون
سوم اینکه باور کن فرق فلسفه و عرفان تو همین هست که تو تاریکی خورشید رو ببینی (عرفان) و توی روز روشن با چراغ دنبال خورشید نگردی (فلسفه) سعی کن ببینی نه بتونی بفهمی
چهارم اینکه باور کن خوبی و بدی هست و هر دو خوب و زیباست یا اینکه همه خوبیست و زیبا و بدی وجود نداره
پنجم اینکه چه خدا هست و چه نیست و الا آخر سعی کن در مسیر سبز قرار بگیری و عاشقی با فضیلت های عالی باشی
....
چه سخته هیچکی نمی فهمتت
چه رنجه هیچکی هیچی نمی فهمه
یه چیز رو که خیلی آشکار هست و خوب می دونم اینه که تا بوده و تا هست خدا همون تیکه گوشت لای پا هست که همه افراد بشرحتی اون انتهاش بعد از پول و کار و شخصیت و کسب معرفت و غیره و غیره به همون فکر می کنن تا نتیجه بهتر و لذت بخش تر باشه
آخه فرق ما با حیوانات مگه تو چی هست
از لحاظ عقل و منطق و شعور و استدلال و استعداد که حیوانات مثل ما هستن چون وقتی حیات وحش رو نگاه می کنی باور می کنی از لحاظ اراده و اختیار که ما مثل حیوانات هستیم آخه ما هم هیچ وقت شعور تصمیم گیری رو پیدا نکردیم از لحاظ تعصب و غیرت و وجدان و خنده و گریه و ناراحتی و خوشحالی و محبت و نفرت و احساس واینگونه موارد بدیهی و حتی قدرت تکلم هم حیوانات مثل ما هستن چون باز هم وقتی دنیای شگفت انگیزان رو نگاه می کنی باور می کنی از لحاظ امیالی که اسمش لذت هست ما مثل حیوانات هستیم بلکه بدتر آخه اونا لااقل تنوع پذیر نیستن ما که وحشتناک تر از اونا حرص و ولع داریم
....
اولین یا مهمترین یا شاید تنها ترین خوراک من از تلویزیون و رسانه های صوتی رادیو جوان و تصویری شبکه چهار هست که عصرا و شبا می بینم چون تنها شبکه ای هست که حرف واسه گفتن داره

Sunday, August 26, 2007

مهسا

این یکی دیگه با بقیه فرق می کنه
هم خوشکل تر و هم مامان تر و هم بازیگوش تر و هم .... و تنها نوزادی هست که همه می گن قیافه خوبی داره اما .... اما اون .... اون پاهاش مشکل داره
یه دختر معصوم یه بچه پاک
آخه به خاطر کدوم گناه
خدایا واسه چی
.... خدا اااااااااااااااا
اما مطمئنم اون خوب میشه
یه موقعی یه درد بزرگ داری گلوتو حسابی بغض گرفته دلت می خواد فریاد بزنی و اشک بریزی اما نمیشه نمی تونی به کسی بگی و همه میبینن غم بزرگی تو چشاته و سعی می کنی به روی خودت نیاری
خیلی سخته
همه دنبال موش هستن
من کجام
هیچ جا
تو اتاق تاریکم یه گوشه نشستم و دستام تو گوشامه و دارم اشک می ریزم
یه جوونه مرد 25 ساله خجالت نمی کشه
مهم نیست
چرا باید کشته بشه
چون موشه یا چون زیادیه یا شاید واسه اینکه پدر و مادرش در حقش ظلم کردن و به دنیاش آوردن
شاید اشتباهی اومده
چرا من اینجوریم
دارم دیوونه میشم
آره خود کشی شاید آسونترین راه باشه اما توی سرشت بعضی ها هست و نمی تونن ازش فرار کنن
آره شاید تحمل اینجا و جنگیدن واسه هیچی خیلی سخته
....

Wednesday, August 22, 2007

قمار عاشقانه

روئیاهام رو
بعد از کلی بازی و فکر و بی خوابی توی نیمه شب
دم صبح میارمشون روی کاغذ
یه دختری عاشقمه و من هم
اون نامزد داره
اما بعد از اینکه منو امتحان می کنه که تا کجا می مونم می فهمه که چقدر دوسم داره و می گه دروغ بود
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید مگه نیست که دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد آخه قراره دیوانه ای از قفس بپره
یه دختر سفید و قد بلند و لاغر اندام با چشمای کشیده و صورتی وحشی و موه های بلند
اهل ورزش انفرادی مثل ژیمیناستیک یا رزمی
اهل موسیقی و شعر و ساز مثل پیانو یا سنتور یا تار یا گیتار
اهل یه زبونی غیر از زبون مادری فارسی مثل انگلیسی یا ایتالیایی
یکی هم جنس خودم غریبه توی این زندگی سیاه و نا آشنا با مردمون عجیبش
بعد از خاطر خواهی و دلبستگی می خواد همه چی رو تموم کنه
من یه دختر سر راهیم حالا برو پی زندگیت
من از خدا خواسته گریه کنان فریاد می زنم می خوام همبستر دختر خدا بشم
اگه یه خدای واقعی باشه تو هستی
بالاخره اون منو دعوت می کنه به شهر دور افتادش
آخه می گه عشق به حضور نیاز داره
و من دل می کنم از شهر گم شدم و بار سفر رو می بندم
توی اون محله ساکت صدای پامو می شنوه و می گه از اون در بیا بالا
احساس شادی می کنم وقتی از اون پله های تاریک و سرد بالا میرم
یه اتاق متروکه ولی زیبا
درو می کوبم و می گم اومدم
می گه بیا تو
یه دختر زیبا و پاک که معصومیت توی چشماش موج میزنه و دیدنش آدمو سیر و آروم می کنه توی یه لباس حریر سفید که اندامش از زیر اون زانوی آدمو می لرزونه
با نگاه عارفانه و تبسم روی لب می گم سلام
با چشمای بسته و معصومیت چهره و آغوش باز سرشو پایین میندازه و جواب میده سلام
همو بغل می کنیم و می بوسیم و میلیسیم و .... و نهایت عشق و عشق بازی و عشق تازی و آخر سکس
با تنای عریان و نگاه های خیره به هم می خوابیم
و دیگه هیچ وقت بیدار نمی شیم
....
اگه روئیام واقعی بود هیچ وقت نمی خوابیدم
دارم می ترکم
دارم خفه می شم
بغض لعنتی هم امونمو بریده
کلافه شدم
خودکشی رو حس می کنم
می ترسم
کاش روح نباشه یا با من بمیره
اونم بعد از من همینطور عذاب می بینه
یه کلبه لب دریا یا تو دل جنگل یا وسط کویر یا بالای کوه یه جای خلوت و آروم که بشه تنهایی رو خوب احساس کرد
خدا آرامش سکوت وحی عبادت تزکیه نفس لذت گناه
عدالت جبر و اختیار حکمت
دریا ساحل کوه کویر جنگل رود
انسان کامل فلسفه و منطق مادیات معنویات احساس عرفان
اعتراض ضد و نقیض غیر نرمال مجهول
انتظار پوچی سرطان خون سهراب شیدا
دیوانه روانی مرگ عاشق گریه امید فرار معرفت نامردی
موسیقی هنر ساز شعرهای زیبا نوشته های قشنگ
خور و خواب و خشم و شهوت

Monday, August 13, 2007

عشق تازی

از اینکه جوانتر از آنی جوانتر نه از اینکه هنوز آنقدر بچه هستی که سنگینی درک این نامه را به دوشهایت تحمل می کنی از تو معذرت می خواهم
می دونی
دلم می خواد دم غروب روی ماسه های کنار ساحل جهت مخالف هم دراز بکشیم
هم غروب خورشید رو ببینیم که داره آروم خداحافظی می کنه و هم چشمک زدن ستاره ها رو که دارن یواش سلام می کنن
بعد همون طور نیم دایره قلت بخورم بیام کنارت
پای راستم رو بلند کنم و بزارم میون پاهات
دست راستم رو هم بزارم روی سینه هات
آه و ناله های قشنگت و عشوه های شیرینت رو بلند کنم
اونوقت صورتم رو بزارم روی صورتت همدیگه رو نوازش کنیم وهمینطور آروم برات حرف بزنم
دلم می خواد تو زل بزنی به ماه و منم زل بزنم به چشای تو و اشک بریزم و محو تماشاشون بشیم
چقدر اون چشما حرف واسه گفتن دارن
اونقدر زیبا هستن که نمی دونم چی باید بگم
شاید زیباتر از همیشه
مدتیه که دیگه نگات آرومم نمی کنه
مدتیه که دیگه حرفات معجزه نمی کنه
مدتیه که دیگه صدات مستم نمی کنه
مدتیه که گم شدی
مدتیه که گمت کردم
مردم
طرف ما که شب نیست
صدا با سکوت آشتی می کنه
کلمات انتظارمی کشن
من با تو تنها نیستم
هیچکس با هیچکس تنها نیست
شب از ستاره ها تنهاتراست
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد
و شب از ظلمت خود وحشت می کند
من تو را دوست دارم
....

Sunday, August 12, 2007

عرشیا

اون شب همه منقلب شدن
اما بابا یه جور دیگه ای بودهیچکی اونو نمی فهمید و حال اونو نداشت
سکوت سختی بود
حالا می فهمم که هیچکی واسه آدم خانواده و قوم و خویش نمی شه
تو مشکلات و سختیها و گرفتاریهاست که می شه اینو خوب فهمید
این الفت و همبستگی رو نمی شه جای دیگه پیدا کرد
حالا می فهمم که من چقدر بچه و نفهم و کوته بینمو بزرگترها چقدر دور اندیش و خیر خواه هستن
نمی دونم
خدایا من با اون بزرگ شدم
لحظه لحظه زندگیم با اون بود و اون مثل پاره تن منه
خدایا دلم می خواد فریاد بزنم و گریه کنم اما دادم تو دلم هست و اشکم تو قلبم
قلبم داره از جا کنده می شه
وای از بابا چی بگم اون جیگرشه پاره تنشه
اون شب من و مامان و بابا هر کدوم تو یه اتاق بودیم و تو دلمون فریاد می زدیم و شکایت می کردیم و یواشکی اشک می ریختیم
آخه واسه خاطر کدوم گناه یا کدوم لقمه حرام
خدایا به حرمت اشکهای اون پدر دردمند و مغرور و آبرومند کمک کن
هم آبرو رو حفظ کن و هم اونو خوشبخت کن
داره حالم از همشون به هم می خوره
بوی تعفن میدید کثافتا آشغالای عوضی
ازتون بدم می یاد
ازتون متنفرم
خیلی پستیت بی معرفتای نامرد و بی غیرت
البته بی تارف یه کم هم خاک بر سر اون
خدایا گریه های هر شبمو واسه اون می بینی
د لامصب خدا فریاد و اشکمو می بینی
نمی دونم چی بگم و چیکار کنم و کجا برم

....
پست یکسال پیش
حالا اون صاحب یه پسر تپل مپل و خوشکله

Saturday, August 04, 2007

صبحانه برای دو نفر

دلم تنگ شده واسه دوران کودکی
حتی همون روزایی رو که یادم نمی یاد
نه غصه نه غم نه فکر نه اعصاب خوردی نه وام و قسط نه هیچی
دلم تنگ شده واسه دوران مدرسه
برای از جلو نظام گفتن برای ترس از مدیر برای مسخره کردن معلم ها برای استرس امتحان و همه چی
دلم تنگ شده برای دانشگاه
بهترین خاطرات شیرین آدم که شاید هیچ وقت تکرار نشه
دلم تنگ شده واسه قدیم واسه قدیمی ها واسه خاطرات
....
چقدر تنهام
دیگه اون مهدی شاد با اون انرژی های مثبت و لحظه های همیشه عاشقانه مرده
دیگه هیچکی و هیچ دلخوشی تو زندگیم نیست
دیگه نیمه شبا برای خواب هیچکدوم از دخترای خیالیم نمی یان سر وقتم

Saturday, July 28, 2007

هر آدمی سنگیست بر گور پدر خویش

به نام خدای میان دو پا
تنها عدلی که در این ولایت ما سراغ می توان گرفت عدالت پایین تنه ایست آن هم گاهی و برای مردان
یکی از شیرین ترین و لذت بخش ترین روی زمین بچه هست که همیشه در حال تازگی و هست و به آدم روحیه و تنوع میده
اما متاسفانه اتفاق بوجود آمدنش بزرگ ترین خیانت روی زمین هست
این بنده پناه آورده به گذشتگان چنان از این گذشته و آن آینده بیزار است که نگو
خوب ببینم مگر این دیگران با تخم و ترکه هاشان چه چیز را به چه چیز وصل می کنند یا کاروان سرای وسط کدام راهند یا پل سر کدام دره اند یا پیوند دهنده کجای خط به کجایش هستند و اصلا" کدام خط
نمی دانی چقدر خوش است
از این که عاقبت این زنجیر گذشته و آینده را از یک جایی خواهم گسست
این زنجیر را که از ته جنگل های بدویت تا بلبشوی تمدن آخر کوچه فردوسی آمده
آن بچه ای که شنونده قصه من است با خود من به گور می رود
و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابنده ای را به جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گسترده شما پناه آورد
اگر بدانی که من چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار در گذشتگان خویش خواهم بود
من اگر شده در یک جا و به اندازه یک تن تنها نقطه ختام سنتم می مانم و نفس نفی آینده ای هستم که باید در بند این گذشته بماند
اینها را دلم نیامد به پدرم بگویم ولی تو بدان
راستی می دانی چرا تا دست کم این دل خوشی برایم بماند که اگر شده به اندازه یک تن تنها در این دنیا اختیاری هست و آزادی ای
و این زنجیر ظاهرا" به هم پیوسته که برگرده بردباری خلایق از بدو خلق تا انتهای نشور هیچی را به هیچی می پیوندند اگر شده به اندازه یک حلقه تنها گسسته است
و این همه چه واقعیت باشد و چه دل خوشی من این صفحات را همچون سنگی بر گوری خواهم نهاد که آرامگاه هیچ جسدی نیست و خواهم بست به این طریق درب هر مفری را به این گذشته ی در هیچ و این سنت در خاک
....

Thursday, July 26, 2007

رمه ام گم شده است

و تو خود را دریاب
پیشتر ز آنکه کسی بر دلت زخم زند
ای دوست
تو را به خانه نمی خواهم
به خلوت تنهائیم بیا
برو آنجا که دلت جا ماندست
برو آنجا که شبی نیمه شبی
بهر هوس
بهر نیاز
غرق در ظلمت شب
در تجلی گه مهتاب
ز دستش دادی
برو و دریابش
....
آه ای صبا چون تو مدهوشم خود فراموشم من خانه بر دوشم من خانه بر دوش
من در پیش کو به کو افتادم دل به عشقش دادم حلقه بر گوشم من حلقه بر چوش
گر در کویش برسی برسان دی پیام مرا
دی چراغ رویت من ندارم دیگر تاب این شبهای سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نکنم عهد و پیمان ما شد فراموش
ای جان من غرق سودای تو بی تماشای تو دل ندارد ذوق گفت و گویی
بی جلوه ات آرزویی حاصل بی تو در کار دل خود نگوید سرو آرزویی
شبها مرغ لب بسته منم دل شکسته منم تا سحر بیدارم سر به زانو دارم بر نخیزد از من های و هویی
بی تو سیل گل را چه کنم گل ندارد بی تو رنگ و بویی

Friday, July 20, 2007

پوکر

نمی دونم تا کی می خوام تنها باشم
تا کی می خوام از شب و تاریکی و سکوت و آسمون پر ستاره با یه ماه باریک یا آسمون تک ستاره با یه دونه ماه کامل کنار دریا توی نیمه شب لذت ببرم و خودمو گول بزنم
تا کی می خوام بعد از نیمه شب ها شب گرد خیابون های خلوت باشم
تا کی می خوام روی نن نی توی اتاق تاریکم بخوابم و موسیقی آروم و غمگین یا داریوش گوش بگیرم و شعرای روی در و دیوار اتاقم رو بخونم و اشک بریزم
تا کی می خوام دل خوش کنم به اینجا و نوشته هام رو زمزمه کنم
تا کی می خوام از درد لذت ببرم و آروم نشم و به خودم بگم اینجوری بهتر هست
....
آنهایی که می گریند یک غم دارند
و آنهایی که می خندند هزار و یک غم دارند
آره تنهایی یه درده و با معشوقه بودن هزار و یک درد
همه گیرشون سر زدنه
هیچکی نمی یاد واسه تو واسه نوشته هات واسه گوش دادن به آواز صدا و قلمت
همه میان تا تو هم بیای
یکی نیست که بیاد واسه نیومدن تو
چه سخته
چه رنج بزرگی

Sunday, July 15, 2007

خدا مرده انا الحق

زخمه
طول می کشه
ولی خوب میشه
....
تا توانستم ندانستم چه سود
چون بدانستم توانستم نبود

کاش فیلمنامه زندگیم دست خودم بود
و می تونستم چند مدل به چند جور مختلف که خودم دوست داشتم می نوشتم و اجرا می کردم
هر کدومش بیشتر بهم حال می داد و لذت بخش تر بود می آوردم روی پرده

Thursday, July 12, 2007

غروب

هیچکس تنهاییم را حس نکرد
ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت که در او اثر ندارد
دروغ است که گویند دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
گفتمش بی تو چه باید کردن عکس رخسار چو ماهش را داد
گفتمش مونس شبهایم کو تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد
....

Wednesday, June 27, 2007

واسه بلف دیگه دیر شده پوکر باز دستتو خوندن

چقدر حرف بزنم از این مملکت خراب شده و دنیای لعنتی
همش غم درد غصه بدبختی گرفتاری فحشا بی معرفتی نامردی خود فروشی پست فطر دروغ تی دروغ دزدی آدم فروشی کثافت کاری دورویی مال حروم خوری بیکاری و جاکشی و .... !؟
خسته شدم خدایا من به خدا مال این دنیا نیستم تحمل ندارم دارم می ترکم دارم روانی میشم
دنیا و زندگی ارزونی خودت ما نخواستیم بکن و ببر
گاهی بابام از عاشقی و قدیم می گه و یه هو کلی شعر حافظ و شاهنامه رو از بر می خونه و دلی دلی می کنه شک می کنم و به خودم می گم یعنی بابامم آره ، راست می گن زندگی آدمو ماده می کنه ، تحصیل کرده دانشگاه شیراز انگلیس رفته ریاضی و ادبیات خونده با کلی کتاب و کلی زندگی و عاشق اونوقت می بینی انقدر زندگی بهش فشار آورده که دیگه چه می فهمه عاشقی چیه
هر چی بدبختی و بیچارگی هست مال ما نسل سوخته هاست مال ما برو بچه های انقلاب ما سنه 57 و 58 تا 64 و 65 مایی که عین موش آزمایشگاهی نفهمیدیم دبیرستانمون چی شد دانشگاه چیکار کردیم کار چیکار کنیم ازدواج چیکار کنیم چمیدونم چی بگم
من نه دردم عاشقیه نه بیکاری نه حقوق زن نه این چیزا به خدا گیرم ظلمه که یکی 2000 میلیار تومن بدهکار باشه و آزاد بگرده گیرم این مملکت و دنیا و این همه آدمای بدبخت و بی شعور و نادونه ، خدایا این مردم شور چیو می زنن به خدا قبر من توی حیاطمون باشه خیلی با صفا تر از اون قبر 6 میلیاردی توی قیطریه تهران هست به خدا هممون می میریم کی می خوایم بفهمیم ، به خدا حالی که من که با یه قدم زدن توی یه خیابون خلوت توی نیمه شب می کنم و با خدا و ماه و ستاره شعر می خونم و گریه می کنم کم از اونی که توی هتل 7 ستاره توی دبی با شبی 6 میلیون تومن با همه امکانات مشروب و سکس و دکتر و غیره و غیره می کنه نیست والله بالاتر هم هست نه اینکه چون نچشیدم می گم ولی به خدا تو اون شرایط نه به اون مطلوبی ولی بازم مطلوب بودم و می دونم که والله هیچ فرقی نمی کنه
خوشبختی تو دل آدمه دل آدم که شاد باشه خوشبخته حالا می خواد تو کلبه فقیرانت باشی می خواد تو .... اسمشم بلد نیستیم
آخه یکی نیست بگه اون هیتلر یا اصلا" جرج بوش که این همه دنیا رو مال خودشون می دونن و ظلم می کنن می خوان به کجا برسن یکی نیست بگه مایی که رو نفت خوابیدیم چرا باید بنزینمون سهمیه بندی باشه که کلی آدم به خاطر چار لیتر ذخیره زندگیشون و همه چیز و کارشون بره تو هوا یا منی که سرم شکسته و می خوام برم دکتر یه هو به خودم بیام ببینم ناخواسته وسط بلوار تو ترافیک تو صف بنزینم احمقا نمی فهمن که خانه از پای بست ویران است یه باک هم پر کردی واسه چار روزت بعدش چی ، دنیا دست یه مشت پولدار و سیاست مدار گنده هست و همه نوچه های اونا و با ساز اونا می رقصن
فقط یه چیز می گم از بین خیلی از همون چیزایی که خودتون می دونید و نظر هم نمیدم ، رئیس قوه قضائیه با 14 تا بچه که 11 تا پسر و 3 تا دختر رو تو سنای بین 16 تا 21 شوهر داده آقای شاهرودی هست
همین
وسط این گیر و ویر هم هی زنها می گن ما در طول تاریخ بهمون ظلم شده و انجمن حمایت از زنان رو دارن و می گن حق طلاق هم باید با ما با شه و ما الیم و ما بلیم ، یکی نیست بگه اگه مردی بیا برو سربازی بیا تو خرج شوهر و بچه بده تو بیا برو خواستگاری بهت گیر خونه و ماشین و هزار تا چیز دیگه بدن ، منی که با همکلاسیم میرم واسه کار و هر دو یه جور معلومات داریم اونو می گیرن چون با 150 هزار تومن وای میسه کار می کنه آخه دختره نمی خواد خرج زن و بچه بده فقط خرج آرایشش در بیاد بسه نمی خواد خونه و ماشین بخره نمی خواد سربازی بره تازه همون الاغ هم واست ناز می کنه ، خودشون همه غلطی می کنن بعد می گن پسرا سوئ استفاده کن هستن الن بلن نمی گن کل بدبختی و آتیشا از سر اونا بلند میشه شلوار پاچه کوتاه می پوشن هزار جور آرایش می کنن آستیناشونو بالا می زنن سینشو لوند و برجسته می کنن و باسنشو قلمبه می کنن مانتو کوتاه می پوشن هزار جور اشوه و ناز هم می کنن بدبخت پسرا رو کف می کنن توقع دارن پسرا فقط نگاشون کنن و لذت ببرن و تقوا پیشه کنن، تو فیلم نقاب درست و زیبا گفت ( جنس ضعیف کدومه دیگه جنس ضعیف در واقع ماییم که تو جامعه همه کارا رو می کنیم هر چی سگ دو زدن و بدبختی و بیچارگی هست مال ماست اون وقت می گن در طول تاریخ به ما ظلم شده و ما خواهان حقوق برابر هستیم یکی نیست بگه حقوق برابر می خوای برو خرج زندگی بده برو سوفور شهرداری بشو برو فاضلاب پاک کن)، من به حقوق تساوی زن اعتقاد دارم به حق طلاق طرفین به ظلمایی که در حقشون واسه زندگی و فرزند و غیره معتقدم اما چرا مهریه چرا دختری که خودش عاقله بالغه با شعوره درس می خونه کار می کنه دنبال یه تکیه گاه هست و می خواد آیندشو تضمین کنه ، آره همه جا یه جورایی ظلم هست و همیشه مال آدمای بدبخت هست . پست فطرت پلیس یه مشت زن بیوه رو گرفته و همه رو از دم صیغه این و اون کردن با اسم اسلام و کار ثواب که اسمشونو بزارن خواهر نمی گن مسلمون که هیچ ایرانی که هیچ کدوم بابای امریکاییی و اوپایی بی غیرت خواهر و مادر خودشو می فرسته اینجا بعد هم می ندازنشون تو خیابون که گیر بدن به یه مشت پسر بیچاره که هی بگیرنشون و بکننشون تو بازداشتگاه و هزار هزار ازشون پول بچاپن بعد هم از پول بیت المال مردم خاک بر سر سوار ماشینای آنچنانی بشن و اسم خودشون بزارن پلیس و قاضی و مبارزه با فساد اجتماعی و هزار جور قرطی بازی دیگه ، به دخترا و کله گنده ها که گیر نمی دن چون جلوشون ناز می کنن و اشوه میان اونا هم که یه مشت دهاتی و از پشت کوه اومده هستن و ندید پدید زود خر میشن و فکر می کنن الان تو بهشتن تازه اگه گیر بدن دیگه چه جور پسرای بدبخت رو بگیرن که پولشون در بیاد ، یکی نیست بگه والله این همه فاحشه و معتاد و دزد همه دخترا و زنا و پسرای خودتونن ، از اون برهمسایت می گه هر وقت می خواید برید رو پشت بام بیاید زنگ بزنید اطلاع بدید کسی تو حیاط ما نباشه اون وقت دختراش ساعت 10 شب یواشکی از ماشین دو تا پسر با پژو زود می پره پایین و میره خونه و ادعای نجابتشون هم میشه اگه پدر و داداش با غیرت و تعصبی داشتن اگه مادر سبک و بی حیایی نداشتن هیچ وقت اینجور نمی شد
اگه بخوای معاف بشی انقدر اذیتت می کنن انقدر باید جلو یه مشت آدم بی سواد دهاتی زبون نفهم هیچی نفهم پست فطرت گدا معتبر که همون ژاندارای تو کوه خدمت کرده ندید پدید هستن که با هزار جور زیر آب زنی و تشویقی به اینجا رسیدن خواهش و تمنا کنی تا بعد از اینکه اندازه یه سربازی رفته دووندنت معافت کنن یا باید بری خدمت روانی بشی چون نمی تونی جلو یه مشت آدم بی شعور سر خم کنی و مردیت رو بگیرن یا باید بری لب مرز که شبا عقرب و مار داره و از ترس تا صبح دورت رو بپایی صبح ها هم تا شب از گرما و از ترس هزار جور مین و خمپاره خنثی نشده زیر آفتاب گرم و سوزان رژه بری ، دخترا درد زایمان دارن و با هزار جور لاشی بازی بهشت زیر پاشونه ما درد روحی و روانی داریم و با هزار جور بدبختی اخرش فحش بالای سرمونه ، دو سال با بهترین لحظه های زندگیمون بازی می کنن و از درس و کار و زندگی و پیشرفت و ادامه تحصیل و همه آرزوهامون دورمون می کنن تا بعدش یادمون بره چی بودیم و چی می خواستیم بشیم
....

Thursday, June 21, 2007

صدای پای آب

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست تكه ناني دارم خرد هوشي سر سوزن ذوقي مادري دارم بهتر از برگ درخت دوستاني بهتر از آب روان و خدايي كه در اين نزديكي است لاي اين شب بوها پاي آن كاخ بلند روي آگاهي آب روي قانوني گياه من مسلمانم قبله ام يك گل سرخ جا نمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف سنگ از پشت نمازم پيداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو من نمازم را پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم پي قد قامت موج كعبه ام بر لب آب كعبه ام زير اقاقي ها است كعبه ام مثل نسيم مي رود باغ به باغ مي رود شهر به شهر حجرالاسود من روشني باغچه است اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهاييتان تازه شود چه خيالي چه خيالي .... مي دانم پرده ام بي جان است خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است اهل كاشانم نسبم شايد برسد به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برشد
پدرم پشت دوباره آمدن چلچله ها پشت دو برف پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي پدرم پشت زمان ها مرده است پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود مادرم بي خبر از خواي پريد خواهرم زيبا شد پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند مرد بقال از من پرسيد چند من خربزه مي خواهي من از او پرسيدم دل خوش سيري چند پدرم نقاشي مي كرد تار هم مي ساخت تار هم مي زد خط خوبي هم داشت
باغ ما در طرف سايه دانايي بود باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود ميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خواب آب بي فلسفه مي خوردم توت بي دانش مي چيدم تا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت گاه تنهاي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت فكر بازي مي كرد
زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار زندگي در ان وقت صفي از نور و عروسك بود يك بغل آزادي بود زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر
من به مهماني دنيا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ايوان چراغاني دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا تا ته كوچه شك تا هواي خنك استغنا تا شب خيس محبت رفتم من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق رفتم رفتم تا زن تا چراغ لذت تا سكوت خواهش تا صداي پر تنهايي چيزها ديدم در روي زمين كودكي ديدم ماه را بو مي كرد قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پر پر مي زد نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد ظهر در سفره آنان نان بود سبزي دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز بره اي را ديدم بادبادك مي خورد من الاغي ديدم يونجه را مي فهميد در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سبز شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور كاغذي ديدم از جنس بهار موزه اي ديدم دور از سبزه مسجدي دور از آب سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال قاطري ديدم بارش انشاء اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال عارفي ديدم بارش تنناها ياهو من قطاري ديدم روشنايي مي برد من قطاري ديدم فقه مي برد و چه سنگين مي رفت من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي خاك از شيشه آن پيدا بود كاكل پوپك خال هاي پر پروانه عكس غوكي در حوض و عبور مگس از كوچه تنهايي خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد و بلوغ خورشيد و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت پله هايي كه به سردابه الكي مي رفت پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ و به ادراك رياضي حيات پله هايي كه به بام اشراق پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت
مادرم آن پايين استكان ها را در خاطره شط مي شست
شهر پيدا بود رويش هندسي سيمان آهن سنگ سقف بي كفتر صدها اوتوبوس گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي بست كودكي هسته زردآلويي روي سجاده بي رنگ پدر تف مي كرد و بزي از خزر نقشه جغرافيا آب مي خورد بند رختي پيدا بود سينه بندي بي تاب چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابيدن گاريچي مرد گاريچي در حسرت مرگ جشن پيدا بود موج پيدا بود كلمه پيدا بود آب پيدا بود عكس اشياء در آب سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون سمت مرطوب حيات شرق اندوه نهاد بشري فصل ولگردي در كوچه زن بوي تنهايي در كوچه فصل دست تابستان يك بادبزن پيدا بود
سفر دانه به گل سفر پيچك اين خانه به خاك سفر ماه به حوض فوران گل حسرت از خاك ريزش تاك حجوان از ديوار بارش شبنم روي پل خواب پرش شادي از خندق مرگ گذر از پشت كلام
جنگ يك روزنه با خواهش نور جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد جنگ تنهايي با يك اواز جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل جنگ خونين انار و دندان جنگ نازي ها با ساقه ناز جنگ طوطي و فصاحت با هم جنگ پيشابي با سردي مهر
حمله كاشي مسجد به سجود حمله باد به معراج حباب صابون حمله لشكر پروانه به برنامه دفع آفات حمله دسته سنجاقك به صف كارگر لوله كشي حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي حمله واژه به فك شاعر
فتح يك قرن به دست يك شعر فتح يك باغ به دست يك سار فتح يك كوچه به دست دو سلام فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي فتح يك عيد به دست دو عروسك يك توپ
قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر قتل يك قصه سر كوچه خواب قتل يك غصه به دستور سرود قتل مهتاب به فرمان نئون قتل يك بيد به دست دولت قتل يك شاعر افسرده به دست گل سرخ همه روي زمين پيدا بود نظم در كوچه يونان مي رفت جغد در باغ معلق مي خواند باد در گردنه خيبر بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود
مردمان را ديدم شهرها را ديدم دشت ها را كوه ها را ديدم آب را ديدم خاك را ديدم نور و ظلمت را ديدم و گياهان را در نور و گياهان ار در ظلمت ديدم جانورها را در نور جانورها را در ظلمت ديدم و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم
اهل كاشانم اما شهر من كاشان نيست شهر من گم شده است من با تاب من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد و صداي سرفه روشني از پشت درخت عطسه آب از هر رخنه سنگ چكچك چلچله از سقف بهار و صداي صاف باز و بسته شدن پنجره تنهايي و صداي پاك پوست انداختن مبهم عشق متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خود داري روح من صداي قدم خواهش را مي شنوم و صداي پاي قانوني خون در رگ ضربان سحر چاه كبوترها تپش قلب شب آدينه جريان گل ميخك در فكر شبهه پاك حقيقت از دور من صداي وزش ماده را مي شنوم و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق و صداي باران را روي پلك تر عشق روي موسيقي غمناك بلوغ روي آواز انار ستان ها و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب پاره پاره شدن كاغذ زيبايي پر و خالي شدن كاسه غربت از باد من به آغاز زمين نزديكم نبض گلها را مي گيرم آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشيا جاري است روح من كم سال است روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد روح من بيكار است قطره هاي باران را درز آجرها را مي شمارد روح من گاهي مثل سنگ سر راه حقيقت دارد
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ هر كجا برگي هست شوق من مي شكفد بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن را دارم مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تكثير
من به سيبي خشنودم و به بوييدن يك بوته بابونه من به يك آينه يك بستگي پاك قناعت دارم من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف كند من صداي پر بلدرچين را مي شناسم رنگ هاي شكم هوبره را اثر پاي بز كوهي را خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد ساركي مي آيد كبك كي مي خواند بازكي مي ميرد ماه در خواب بيابان چيست مرگ در ساقه خواهش و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي
زندگي رسم خوشايندي است زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پرشي دارد اندازه عشق زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود زندگي جذبه دستي است كه مي چيند زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است زندگي بعد درخت است به چشم حشره زندگي تجربه شب پره در تاريكي است زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيما است خبر رفتن موشك به فضا لمس تنهايي ماه فكر بوييدن گل در كره اي ديگر زندگي شستن يك بشقاب است زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است زندگي مجذور آينه است زندگي گل به توان ابديت زندگي ضرب زمين در ضربان دل ها زندگي هندسه ساده و يكسان نفس ها است
هر كجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت من نمي دانم كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد واژه را بايد شست واژه بايد خود باد واژه بايد خود باران باشد چترها را بايد بست زير باران بايد رفت فكر را خاطره را زير باران بايد برد با همه مردم شهر زير باران بايد رفت دوست را زير باران بايد جست زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازي كرد زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
زندگي تر شده پي در پي زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است رخت ها را بكنيم آب در يم قدمي است روشني را بچشيم شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را گرمي لانه لك لك را درك كنيم روي قانون چمن پا نگذاريم در موستان گره ذايقه را باز كنيم و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد و نگوييم كه شب چيز بدي است و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ و بياريم سبد ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرك بخوريم و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون و بدانيم اگر كرم نبود لطمه مي خورد به قانون درخت و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها
و نپرسيم كجاييم بوكنيم تازه بيمارستان را و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست و نپرسيم پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند پشت سر نيست فضايي زنده پشت سر مرغ نمي خواند پشت سر باد نمي آيد پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است پشت سر خستگي تاريخ است پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد
لب دريا برويم تور در آب بيندازيم و بگيريم طراوت را از آب ريگي از روي زمين برداريم وزن بودن را احساس كنيم بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين مي رسد دست به سقف ملكوت ديده ام سهره بهتر مي خواند گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست مرگ وارونه يك زنجره نيست مرگ در ذهن اقاقي جاري است مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان مرگ در حنجره سرخ گلو مي خواند مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است مرگ گاهي ريحان مي چيند مرگ گاهي ودكا مي نوشد گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد و همه مي دانيم ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم پرده را برداريم بگذاريم كه احساس هوايي بخورد بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند بگذاريم غريزه پي بازي برود كفش ها را بكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند چيز بنويسد به خيابان برود ساده باشيم ساده باشيم چه در باجه بانك چه در زير درخت
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم پشت دانايي اردو بزنيم دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم هيجان را پرواز دهيم روي ادراك فضا رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم نام را باز ستانيم از چنار از پشه از تابستان روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم

Monday, June 18, 2007

من اینجائیم شمعم اینجا می سوزد

فاطمه فاطمه است
فاطمه ناموس خداست
....

باز این دلم گرفته هست مثه پرنده تو قفس
چاره درد دل من هق هقه و نفس نفس
خدا خدا دوست دارم
می خوام مثه دیونه ها سر به بیابون بذارم
داد بزنم به آسمون بگم خدا دوست دارم
خدا خدا دوست دارم
وقت جدایی اومده آدما وقت رفتنه
من یه سوال دارم فقط بهم بگین یارم کجاست
خدا خدا دوست دارم
بیا ببین از آسمون بارون رحمت می باره
کاش میدونستی آی جوون خدا چقدر دوست داره
خدا خدا خدا خدا .... دوست دارم دوست دارم

Monday, May 28, 2007

حرف عشق تو رو با کی بگم همه حرفا آخه گفتنی نیست

خوب که فکر می کنم
.... می بینم هیچکی تو زندگیم نیست


شاید یه لحظه ای دیگه

.... فرصت عاشقی بشه

Sunday, May 20, 2007

شیرین

چشمان به راه مانده مادرم مانند بارانی سیاه می بارید
شاید می دانست که نگاهش دیگر فروغی برای روشن کردن زندگیم ندارد
شاید می دانست که پناهگاه رویاهایم همه و همه به ویرانه هایی مبدل گشته
و دیگر مروارید چشمانش نمی تواند زینت بخش ویرانه های آرزوهایم باشد
و او در آن کنار زیر درخت بید با لبخندی وحشت زده و چشمانی بی سو چشم دوخته بود به بدن خسته آرمان هایم
و من دیدم فرو ریختن تک ستاره های چشمانش در عمق سیاهی که برای من به ابتذال کشیده شده بود
....
انسان سه راه دارد
راه اول از اندیشه می گذرد که این والاترین راه است
راه دوم از تقلید می گذرد که این آسان ترین راه است
راه سوم از تجربه می گذرد که این تلخ ترین راه است
مهمترین مسئله و تصمیم زندگی انسان زمانیست که
چیزی را از همه مهم تر بداند
و زندگی هر کسی زمانی آغاز می شود
که جهات زندگی خود را تعیین می کند

Tuesday, May 15, 2007

چار کلوم حرف حساب

تو اون دوره مردا میرفتن سربازی مرد بشن و الحق مرد میشدن ، سرباز جرات نداشت جلو مافوقش خبر دار وای نسه وگرنه بابابزرگشو میا وردن جلو چشش حالا سرهنگ تمام التماس سربازش می کنه که مثلا" بره طبقه بالا و براش یه امضا بگیره و بیاد ، نظامی های قدیم عزت و احترامی داشتن که وقتی یه سرهنگ سر صف صبحگاه داشت واسه یه گردان سخنرانی می کرد وقتی مافوقشون از پشت می یومد همه سربازا بر می گشتن و براش احترام می زاشتن ، حالا رئیس حوزه نظام وظیفه که به اصطلاح سرهنگ تمام هست بهش می گی واسه چی معاف 6 ماهه می دید می گه واسه اینکه بتونی تو تیر کنکور بدی می گم من 25 سالمه لیسانس مملکتم کنکور واسه چی می گه خوب میدیم که ببینیم تا 6 ماهه دیگه شاید دست یا پایی که شکسته خوب بشه بعد بری می گم من ام اس دارم 10 ساله تحت نظر دکترم می گه آقا الان بهت معافی نمی دیم می گم چرا می گه باید تو اندازه اونی که داره دو سال تو سربازی عمرش جلو خودش می بینه داره تلف میشه تلف بشه . تو اون دوره چهار تا تیمسار نداشتیم حالا تو سر سگ بزنی تیمسار شده رو حساب آدم فروشی و چاپلوسی و پارتی درجه میدن جوری شده که پاس بخش شب درجه دار هست ، توقع دارن بوی عرق بدی و ریش بزاری و چرک از سر و کولت بباره و لباسات شیش ماه یه دفه شسته نشه و عین سوفور شهرداری باشی و عقده ای نه تر و تمیز و مرتب و موی سر و صورت اصلاح شده و لباسا تمیز و اتو خورده . یه نظامی زمان شاه شده رئیس یه شرکت نیمه خصوصی روغن نباتی بزرگ طوری شده که پول تلفن دو ماهه شرکت ازششصد هزار تومن رسیده به صد و پنجاه هزار تومن و فروشش توی ماه از 40 میلیون رسیده به 60 الا 70 میلیون و نظم و انظباط ازهر دنبیلی و هر وقت شد بری سر کار شده به دقیق ساعت 7.30 ورود 3.30 خروج دیگه از چک برگشتی و غیره هم خبری نیست از طرفی می دونه که کی کجا کی میره و کی میاد و چیکاره هست و چیکار می کنه تازه همه ازش راضی هستن . اون زمان همه عرق خور و قمار باز و لات و قمه کش بودن و همونا که نظامی زمان شاه بودن و همون لاتها که والله همه لوتی بودن برین بشینین پای صحبت قدیمی ها تا بهتون بگن همونا رفتن و شیمیایی شدن و اسیر شدن و جنگیدن و از خاک این مرز و بوم جلو عراقی که از لحاظ مالی عربستان ساپورتش می کرد از لحاظ بمب آلمان از لحاظ اسلحه امریکا و انگلیس دفاع کردن تازه بعدش هر چی چاپلوس و متملق بود شده همه کاره طوری که رئیس هر چی بیمه و شرکت نفت و جاهای پول خفه کن هست دسته یه مشت دهاتی و متملق همون زمانه والله یکی اون موقع زیر آب یکی دیگه رو می زد پدرشو در می آوردن حالا آدم فروشی وسیله پول در آوردن هست و هر کی بیشتر بفروشه حقوق و مزایاش بیشتره اما الان فلانی در میاد می گه ما توانمون برای مقابله با امریکا حداکثر 15 روز هست چرا چون اون موقع همه لات و لوتی و عرق خور بودن سرا بالا و همه جوونا رعنا بودن اما حالا جوونا همه پیزوری و معتاد و تو سری خور هستن . اون موقع چار تا تحصیل کرده و چار نفر که شیرشو کشیده بودن تا یه درجه بهش بدن همه کاره مملکت بودن حالا هر چی بی سواد و چاپلوس هست شده همه کاره مملکت . امیریکا میلیون دلار هزینه می کنه تا یه پسر 15 ساله که با رایانه خونگیش حساب بانک ها رو جابجا می کرده دست گیر کنه بعدش میاردش توی ناسا و می گه هر چی دزدی می کردی من 10 برابرش بهت میدم تو بیا وایسا از مخت اینجا استفاده کن اون وقت شهرام جزایری که ارزی رو که وارد کشور می کرده از ارز یک ساله بانک مرکزی بیشتر بوده رو به راحتی ول می کنه بعد هم اون بر می گیردش تا مثلا" بگه ما اطلاعاتمون قوی هست نمی گه از این بشر و امثال اون مثل کرباسچی استفاده کنم تا مملکت یه تکونی بخوره . مملکتی که تو خیابونش موتور خلاف میاد تو سینت بهت چپ چپ نگاه می کنه اگه حرفی هم بزنی دو تا خلویی هیچی نفهم تیکه تیکت می کنن که چرا حرف زدی و پلیس 110 هم بعد از خون و خونریزی و اورژانس وقتی همه چی تموم میشه میاد می گه چی شده تا بخوای توضیح بدی یا اعتراض کنی با حال بدت فحشت می دن و می گن هیچی نگو وگرنه میری بازداشتگاه کجاش امنیت داره مملکتی که روز روشن دخترا رو می دزدن و بهشون تجاوز می کنن و بعد هم می کشنشون و هیچ آبی از آب تکون نمی خوره و کسی به روی خودش نمی یاره چه به درد می خوره کجاش ارزش دلسوزی داره . یادمه اون سالایی که تازه پیش دانشگاهی اومده بود ما به خدا تو پیش دانشگاهی هم جرات نداشتیم موهای سرمون از شیش بالاتر بره تازه تابستونا یادمه به خدا می ایستادم روبروی آینه موهام رو همه جوره تاب میدادم بابام می گفت خجالت بکش این شخصیت تو نیست حالا موی صورتشون هزار تیکه هست ریش کچشون بلند و کتیرا خورده موهای سره دانش آموز راهنمایی اجق وجقیه ، یادمه تو دبیرستان یه بار یه نوار برده بودم واسه یکی از رفقام پرونده تشکیل دادن و والدین خواستن و کارم به اداره کشید و کلی بدبختی و خفت کشیدم حالا بچه مدرسه ای ها تو موبایلشون انواع فیلما و عکسا و کلیپ های خفن دارن و تازه هر چیز دست اول بخوای اول می رسه به دست بچه مدرسه ای ها ، علاوه بر این همه فیلم و عکس سکسی که دخترا و پسرا از خودشون می گیرن و تو اینترنت می زنن و همه جا پخشه دختر مدرسه ای ها با موبایلاشون یه کلاس منظم می رقصن و فیلم می گیرن و صحنه های خفن فیلم سکسی رو اجرا می کنن . خانم تو این مملکت اوضاش کساده دیگه برو برس به حساب بقیه مملکت . همه مملکت یه طرف آموزش و پرورش که فرزندا رو تربیت می کنن و مهم ترین نقش تو سیستم سیاست و فرهنگ و همه چیز یه مملکت داره به عهده اوناست بدبخت تر از همه ، برنج تایلندی درجه آشغال با مرغ یخ زده رضا شاه نه محمد رضا شاه با گوشت کپک زده مونده از قبل گاو که پای دولت در اومده دوازده هزار تومن میدن بهشون سی و دوهزار تومن طوری که بابای تحصیل کرده من از انگلیس ودانشگاه شیراز با دو تا مدرک لیسانس ریاضی و ادبیات بعد از سی سال خدمت 250000 تومن حقوق اندازه رفته گر شهرداری و نظافت چی مدرسشون می گیره اندازه یک دوازدهم فلانی دیپلم که رو حساب خرکی شده رئیس یه قسمت پتروشیمی ، بابای من تو اون دوره هم خونه خرید هم ماشین هم خانواده رو برد سفر خارج و هم صاحب همه چی شد حالا تو این انقلاب والله همون خونه و ماشین و همون زندگی با این تفاوت که از 400000 تومن حقوق مشترک پدر و مادرم زوج فرهنگی فقط 30000 تومن می مونه با 4 تا فرزند و 4 تا عروس و داماد و 4 تا نوه چون وام برای خرید یه وسیله ضروری بعد از چار تا ضامن حقوق بگیره و چار ماه تو صف وایسادن با سود 17 درصد گرفتن تا بزنن به یه زخم کوچیک این زندگی ، عزت و احترام اون زمان که شب با خانواده با نشون دادن کارت فرهنگی اسکورتت می کردن تا خونه کجا و حالا که یه جواب درست و حسابی بهشون نمی دن کجا . پست فطرت ها توقع دارن بریم و رای هم بدیم . اختلاف طبقاتی جوریه که زیر پای یه خواهر و برادر و مادر و پدر تو یه خانواده چار تا ماشین به نام های رونیز و سوناتا و ماکزیما و زانتیا هست ( والله به چشم نشونتون میدم ) ولی دخترای مدرسه مامانم هر روز سوئ تغذیه دارن و روزی نیست که علاوه بر اینکه معلمای مدرسه غذا اضافه درست می کنن و می برن تو مدرسه میدن به بچه ها بازم با این وجود اورژانس نیاد و چند تا رو نبره بازم قبلنا می گفتن طرف نون نداشته باشه میره نون و سیب زمینی می خوره حالا که نون بازاری آشغال شده دونه ای 20 تومن سیب زمینی کیلویی 500 تومن
مملکتی که دختر دبیرستانی رو بلند می کنن و ازش سوئ استفاده می کنن و بعدم ولش می کنن وسط بیابون مملکتی که بچه اول دبستان رو می دزدن و بهش تجاوز می کنن و بعد هم می کشنش میندازن توی راه فاضلاب و باباش باید 8 میلیون دیه بده تا قاتل رو دار بزنن و مجازاتش کنن
.... واسه خاطر اینه که
شاش که نه اسهال کردم به این مملکت که
ایشالله یه بمب بزنن اول این مملکت و آدمای دزد و متملق و آدم فروش و کلاه سر هم بزار و لجن خراب بشه بعد هم کل دنیا و آدماش تا نسل هر چی اول ایرونیه دوم آدمه منقرض بشه
گربه وقتی دستشویی می کنه یه جا رو می کنه بعد هم گل میریزه روش تو این مملکت یه دستشویی تمیز نیست ، ناگفته نماند ما هنوز مهد تمدن هستیم و امریکاییها هنوز یه وان رو پر آب صابون می کنند و چند تا چند تا میرن توش و بعد هم بدون دوش خودشونو با حوله خشک می کنن یا ژاپنی ها که میان تو شرکت اشک نظافت چی ها رو در میارن که بابا اینا با دستمال خودشونو تمیز می کنن مدفوعشون هم میزارن میرن به امون خدا و این شده پیشرفت و تمدن که ما میایم از اون احمقا که مخ های مملکت خودمونو بردن تا به اینجا رسیدن تقلید می کنیم از حیوونایی که با دختر 10 ساله فیلم سکسی پر می کنن ، چقدر ما بدبخت و تو سری خور هستیم آخه به چی افتخار کنیم به این که هر چی مخ تو دنیا هست و داره کشورها رو به پیشرفت می رسونه همین ایرونی های خودمون هستن که هر چی وای میسن و می گن این مملکت ارزش موندن داره اما می بینن اینطور نیست ، اون پست فطرت هایی که مدعی شدن می خوان چه گلی به سر ما بزنن آخه نمی بینن و نمی فهمن که ما یه عمر مورد استثمار اروپا و امریکا و انگلیس بودیم حالا وقتشه لااقل یه کم به این مردم برسیم ، به خدا حکومتی که به حق نباشه موندگار نیست بزرگان دنیا و این مملکت کی می خوان بفهمن . انگلیس حکومت 800 ساله داره و ما تو هر قرنی کلی جنگ و خونریزی و حکومت و غیرو داشتیم و شاید باز هم داریم و به خاطر همینه که همیشه عقب بودیم و همیشه عقب می مونیم.
از اسلام فقط همینا به ما ارث رسیده نه چیز دیگه
....

Tuesday, May 01, 2007

به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست نازنین

اي دوست من
من آن نيستم كه مي نمايم نمود پيراهني است كه به تن دارم پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسشهاي تو و تو را از فراموشي من در امان مي دارد آن مني كه در من است در خانه خاموشي ساكن است و تا ابد همان جا مي ماند ناشناس و در نيافتني من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني و هر چه مي كنم بپذيري زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه تو و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي كه تو مي گويي باد به شرق مي وزد من مي گويم آري به مشرق مي وزد زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست بلكه در بند درياست تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي و من نمي خواهم كه تو دريابي مي خواهم در دريا تنها باشم
وقتي كه نزد تو روزست نزد من شب است با اين همه من از رقص روشناي نيم روز بر فراز تپه ها سخن مي گويم و از سايه بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي مي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي (همراه من رفيق من) و من در پاسخ تو را اواز مي دهم (رفيق من همراه من) زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي و زيبايي و درستي مهر مي ورزي و من از براي خاطر تو مي گويم كه مهر ورزيدن به اينها خوب و زيبنده است ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم گرچه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني مي خواهم تنها بخندم
دوست من تو خوب و هوشيار و دانا هستي يا نه تو عين كمالي و من با تو از روي دانايي و هوشياري سخن مي گويم گرچه من ديوانه ام ولي ديوانگي ام را مي پوشانم مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من تو دوست من نيستي ولي من اين را چگونه به تو بگويم راه من راه تو نيست گرچه با هم مي رويم دست در دست
....

Wednesday, April 25, 2007

نمی دونم چی بگم

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست می دونم خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض ریه هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه بسپارش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد
گریه می کرد
گریه می کرد
گریه می کرد
....

Sunday, April 22, 2007

اخراجیها

تازه دارم خودمو پیدا می کنم

در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
یادمه گفته بودم شهدا و جانبازا و اسرای جنگمون عرق خورا و لات و لوتا و قمه کشا بودن ( البته لوتیا )!ا
آره همیشه و از قدیم همینطور بوده
به خاطر خودخواهی دو تا به اصطلاح بزرگ مملکت یه عده زیادی آدم بی گناه به گا می رفتن
دهنمکی بعد از فقر و فحشا با فیلم به اصطلاح خنده دارش واقعیتها و رسواییهای زیادی رو عمیق و زیبا نشون داد
....
به پوچی مطلق رسیدم
نمی دونم این عربای پست و بی ناموس چه گلی به سر ما زدن که ما باید سنگشون رو به سینه بزنیم
نمی دونم اینا چرا کینه ما رو بد جور به دل دارنتا کی باید به خاطر دین طرفداریشون کنیم این بی غیرتایه کثیف آشغاله سوسمار خور که جز زیره شکم هیچی نمی فهمن تا کی می خوان ما رو به فاک بدن و دخترای باکرمونو لاشی کنن و تو همه جای دنیا معروفمون کنن به ایرانی لیدی گوودتو زمان به اصطلاح پیغمبرمون تن به خفت دادیم و تسلیم شدیم و هنوز که هنوزه
داریم جورشو می کشیم
تا کی می خوایم با محمد و علی و حسین و.... خودمونو خر کنیم و هی عاشورا بگیم وسرمون رو بکنیم زیر برف
من نمی فهمم همین چند تا به اصطلاح ائمه ما با غیرت و مرد بودن
به هر کی می پرستید قسم ادیسون که برق رو اختراع کرد و یه دنیایی که مدتهاست داره روی اون می گرده از اختراع کامپیوتر و شدن دنیا به شکل دهکده جهانی و تلویزیون و رادیو و روشنایی و غیرو تا خیلی چیزای دیگه که حتی به ذهنمون نمی رسه اون وقت تو نماز جمعه می گن اگه ادیسون به جای اینها تو طول زندگیش یک رکعت نماز می خوند ارزشش بیشتر بود
خاک تو سرتون بکنن والله پیغمبر یعنی اون پرستش بعد از خدا باید واسه اون باشه
واقعه کربلا یه واقعه واقعی هست که مثل داستان شاهنامه اشک آدم رو در میاره همین وگرنه اونا چه گلی زدن به سر ما
حسین به خاطر اعتقادش بی خیال خواهر و مادر و زن و دختر و همه ناموسش شد که به خاطر ایستادن روی اعتقاداتش قابل تحسین هست ولی به خاطر اینکه قید همه کس و کارش زد و ناموسشو گذاشت در اختیار نا اهل و همه رو به کشتن داد نه من می گم اگه خدا کامله و عدل داره و پاک و زیباست چرا انقدر زشنتی هست
داره حالم به هم می خوره از این دنیا و آفرینش مسخرش
والله دین یه ابزاره که می تونه ناقص باشه، چرا عیباشو باید با حکمت و وحی و غیره بپوشونیمبابا پیغمبر یه آدمه شاید خوب و باهوش بود عین ادیسون ونیوتن و گراهانبر و خیلی
های دیگه، بنا نشد فرستاده خدا باشهچه من چه هر کسی وقتی خلوت می کنیم خیلی چیزا به ذهنمون میاد مثل محمد که می رفت تو غار حرابه خدا ما هم مثه امریکایی ها از عربای بی غیرت که نسبت به هم نوعشون بی تفاوتن مثله لبنان که با خاک یکسانش کردن و به هیچیشون نبود متنفریم کاش با هم می شدیم و با خاک یکسانشون می کردیم
دنیا و مردمونشون رو گاییدم و این مملکت رو بیشتر که داریم به همون پست فطرتای بی غیرت که این مملکت رو گائیدن باج میدیم
فقر فرهنگی که هیچ فقر و فحشا بیداد می کنه
دله نازک و کوچیکه من زخم خورده آدمای بدبخت و بیچاره بوده و چشام اشک آلود بچه های یتیم و .... ؟
.... من تو وجود خود خدا هم شک دارم چه برسه بهولش کن بسه دیگه

Sunday, April 15, 2007

تولد ديوانه

امروز عصر 26 فروردين سال 86 رو جشن مي گيرم و شمع 24 رو با سلامي دوباره به يه آغاز قديمي فوت مي كنم

از من مي پرسيد كه چگونه ديوانه شدم ؟
يك روز پيش از آنكه خدايان بسيار به دنيا بيايند از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم كه همه نقابهايم را دزديده اند
پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم و فرياد زدم ( دزد نابكار)ا
مردان و زنان بر من مي خنديدند و گروهي از ترس به خانه هايشان پناه مي بردند
هنگامي كه به بازار رسيدم جواني كه بر سر بامي ايستاده بود فياد بر آورد ( اين مرد ديوانه است )ا
من سر برداشتم كه او را ببينم كه خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد و من از عشق خورشيد مشتعل شدم و ديگر به نقابهايم نيازي نداشتم و گويي در خلسه فرياد زدم ( رحمت بر دزداني كه نقاب مرا بردند)ا
چنين بود كه من ديوانه شدم
و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيدم ، آزادي تنهايي و امنيت از فهميده شدن زيرا كساني كه ما را مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند
ولي مباد كه از اين امنيت زياد غره شوم
....
بعد از نيمه شب اولين دقايق روز تولدم اسم صداي پاي آب رو آوردم
اونوقت رفيق تارك و مظلوم و متينم كتاب رو آورد و برام آروم زمزمش كرد.... خخخخييييلي حال داد
اون بالا پشت اون پنجره بزرگ روبروي اون پارك روي صندلي گهواره اي با ليوان قهوه توي دستم حالت مستانه زيبايي داشتم با بارش بارون هم صداي آب طبيعیو بشنوي و هم صداي پاي آب سهراب اونم با صداي ملكوتي برمك
واي چي ميشه.... لذت بخش بود

Monday, April 09, 2007

ذهن زيبا

بخت از آن كسيست
كه مناجات كند با كارش
و در انديشه يك مسئله خوابش ببرد
و كتابش را بگذارد در زير سرش
و ببيند در خواب
حل يك مسئله را
باز با شادي درگيري يك مسئله
بيدار شود
....
خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

Monday, April 02, 2007

سیزده به در آنطرف تر از نقطه چین ها

همیشه کسی رو که دوسش داری دوستت نداره
و کسی که دوستت داره دوسش نداری
حالا موقعی که کسی رو دوست داری و اونم تو رو دوست داره
هرگز به هم نمی رسین
و این رنج بزرگی
ه
....

آدم بايد جايي بره و با كسي حرف بزنه كه خريدار و خاطرخواه داشته باشه
اگه واسه به دست آوردن اونی که دوسش داری تلاش نکردی
مجبوری اونی رو که به دست آوردی دوسش داشته باشی
عشق و دوست داشتن دو كلمه مترادفن كه در جاهاي مختلف به صورت مجزا براي ارضائ شدن يه حس خوب بكار ميرن
شايد تفاوت اين دو واژه در اين باشه كه در دوست داشتن طمع نيست و در عشق حرص رسيدن و مال خود شدن هست
يا شايد بشه گفت براي ما عشق مقدس تر از دوست داشتن هست

Friday, March 30, 2007

ای برده امان از دل عشاق کجایی برخیز که داد از من بیچاره ستانی

همه واسه زندگی یه سری دلائل دارن و نهایت می خوان لذت ببرن و به آرامش برسن
من یه پله بالاتر رفتم و به این نتیجه رسیدم که حتی به خودم می گم که به آرامش برسم یا لذت ببرم که چی بشه
خدایا من به پوچی مطلق رسیدم
آخر خط .... خودکشی
یه سری اعتقادات که خودم ساختم و بهشون ایمان دارم و نه خدا رو قبول دارم و نه هیچ چیز دیگه
آدم یه موقع یه گناه می کنه یه گناهی که شاید از نظر هیچکی حتی طرف مقابل گناه نباشه شاید حتی خنده دار هم بیاد آره شاید واقعا" هیچی نباشه ولی یه خود خواهی یه دعوا خود آدم با خودش هست درگیری که جسم و روح با هم مستقیم دارن و عقل این وسط بی طرفه فهمشم واسه دیگری سخته ولی هست واقعیت داره
که شاید بشه گفت گاهی متاسفانه پای یکی دیگه میاد وسط و ناخواسته اونم گرفتار می شه اما تا بخوای برای اون حالی کنی اون اتفاقه افتاده که نباید می افتاده و تو خودت رو مقصر می دونی
وقتی می شینی با خودت حساب دو دوتا می شه چهار تا رو می کنی می بینی خودت پیش وجدان خودت ناراحتی
هر چقدر هم طرف مقابل که تو هستی یا اصلا" خدا بیاد پایین و بگه فایده ای نداره و این وجدان بد جور عذابت میده
نه می تونی برگردی و نه می شه برگردی و نه می تونی بری و نه میشه بری
باورها و اعتقادات خودت رو خراب کردی و پای یکی دیگه هم کشیدی وسط هم عذاب وجدان واسه طرف داری هم شرمسار پیش خودت
اینجا نه خدایی هست نه طرف مقابل و نه هیچکس دیگه خودت هستی و خودت
با هزار بار معذرت و گذشتن سال ها و هیچ جور اون زخم اون حکی که روی مغز شده پاک نمی شه آخه مغز بی شعور هست و یه کامپوتر بزرگه که فقط دستور می گیره و تحلیل می کنه و جواب می ده از عشق و احساس بویی نبرده و هیچی روش پاک نمی شه
کاش مسلمون بودم و بعد از گناه می رفتم توبه می کردم و مجازات میشدم یا مسیحی بودم و می رفتم پیش راهبه و اعتراف می کردم یا .... و آروم می شدم
اما وقتی خودت یه سری اعتقادات رو برای خودت ساخته باشی و بهشون ایمان داشته باشی و یه هو بزنی زیره همه چی یه هو همه چی به گا بره با دست خودت به فاکشون بدی اونوقت باختی و همه چی خراب شده و باید از اول شروع کنی که خدا کنه دیر نشده باشه
بحث سره توبه نیست و نمی گم ترک گناه سخت نیست اما پشیمونی آدم رو روانی می کنه
بحث سره بی وجدانی یا خیانت یا نامردی یا حتی پشیمونی و .... نیست بحث سره یه کار شاید اشتباه هست که بر خلاف باورهات بوده و بد بوده و داره اعصابت رو خورد می کنه
اگه نگی نامردیه و فکرت اذیتت می کنه اگه بگی بدبینی میاره و زندگی اذیتت می کنه

نمی دونم من دارم اشتباه فکر می کنم و معنی زندگی رو بد فهمیدم یا اینکه واقعا" زندگی اینه
جون بکنی و بدوویی و پول در بیاری و خونه و ماشین بخری بعدم جونت بالا بیاد و تلاش کنی نگهشون داری یا بهترشون کنی یا تلاش کنی واسه یه لقمه نون بره پایین و بعدم تلاش کنی واسه اینکه همون لقمه نون بیاد بالا و .... داره حالم به هم می خوره از خودم و مردمی که خداشون بعد از تلاش واسه شخصیت و تحصیل و ثروت و غیره و غیره همون یه تیکه گوشت میون دو پا هست

دلم یه ماشین استیشن بزرگ می خواد که توش کتاب بفروشم یا قهوه درست کنم و بفروشم یا .... و این شهر و اون شهر بگردم هم دوره گردم و هم خرجمو در میارم و هم می گردم وحال می کنم و هم مطالعه می کنم و هم .... و خلاصه زندگی می کنم البته یه اهل دل هم پیدا بشه حرف نداره
دلم یه دوست دختر خوب مي خواد
یه دختر پاک و خوب و معصوم و مهربون که یه عمر با هم زندگی کنیم
یه دختر اهل دل و احساساتی که باهاش شریک بشم
اهل مهریه و جهیزیه و این حرفا نبستم
می خوام مثل دو تا دوست که نه به خاطر دانشگاه یا کار یا چیزای دیگه مجبور شدیم با هم خونه بگیریم و یه مدت همو تحمل کنیم که به خاطر عشق و دوست داشتن قراره با هم لذت ببریم
تعهد ببندیم و وفادار بمونیم
مهم نیست که کی چه جوری فکر می کنه
مهم اینه که من فکرم بر اینه که باید حجاب کامل رعایت بشه و من می خوام زنم چادری باشه و فقط واسه من لخت بشه و آرایش کنه و برقصه و .... و باید مال منی باشه که بهش تعهد دادم و وفادارشم
مهم نیست که همه می گن ارتباط قبل از عروسی باید چه جور باشه
مهم اینه که من نظرم بر اینه که چه پسر و چه دختر باید باکره باشن و نه فقط سکس که عشق بازی هم باید بار اول با اونی باشه که قراره یه عمر باهاش باشی و حتی نیاز عاطفی

Wednesday, March 14, 2007

چهار شنبه سوری

ما قبل از اینکه عرب و مسلمون بشیم ایرانی اصیل با فرهنگ واقعا" غنی و زیبا هستیم
دین خوب و کاملمون زرتشت بوده و اعتقادمون بر ساختار همه چی با آتش و آب و خاک و هوا هست
اصالتمون رو با یه شب تو سال به نام چهارشنبه سوری به خاطر آتش پرستیمون حفظ می کنیم
آتیش همیشه رو به بالاست و نماد ترقی و پیشرفته
آتیش همیشه یه رنگه و نماد صداقته
آتیش همیشه به رنگ قرمز می سوزه و نماد عشقه

آتیش هیچ وقت هیچ کثیفی رو تو خودش راه نمی ده هر چند با دود و بوی بد ولی از بینش می بره و نماد پاکیه
آتیش اجازه نمی ده هیچکی بهش نزدیک بشه و نماد غروره
آتیش فقط جلو آب کم می یاره
تا نشون بده پاکتر و زلال تر از خودش هست یادش بمونه تو اوج غرور یکی بالاتر از خودش هست
همه واسه فرار از تاريكي بهآتيش روشن و گرم پناه ميارن و نماد امنيته
آتیش هیچ وقت تکرار نمی شه و واسه همین همیشه زیباست
.... آتیش
عید نوروز هر سال بوی کهنه تر از سال قبل میده
عید همگی مبارک / هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز
امیدوارم اون دگرگون کننده قلبها حالمون رو به بهترین وجه ممکن تغییر بده
نمی دونم فلسفه سفره هفت سین چیه ولی امیدوارم
سبحان و سعادت و سلامت و سرافرازی و سروری و سالاری و سر سبزی
هفت سیت امسال دلتون باشه
نخستین سین : سنجد
سنجد نماد سنجیده اقدام کردن است در کتاب معارف گیاهی جوشانده یا دود سنجد برای درمان بیماری های دماغی تجویز شده است و نیز قدما سنجد را مقوی قلب و دماغ دانسته اند چرا که سرشار از ویتامین های آ. بی . کا است پس بی جهت نیست که آن را نماد سنجیده عمل کردن می دانند سنجد را بر این باور بر سفره می نهند تا هرکس باخویشتن عهد کند در آغاز سال هر عملی را سنجیده انجام دهد قرار دادن سنجد بر سفره هفت سین نشانه گرایش به عقل است و با توجه به حدیث نبوی ( اول ماخلف الله العقل ) اولین چیزی که خداوند آفریده عقل است و همه می دانیم که آدمی با رهنمود عقل کامیاب و پیروز می شود
سین دوم : سیب
سیب میوه ای بهشتیست که نماد سلامت و بهداشت است و هشداریست برای انسان تا به سلامت و بهداشت بیندیشدو صحت خود را به دست فراموشی نسپارد چرا که عقل سالم در بدن سالم است
سین سوم : سبزه
سبزه با خود زیبایی و زندگی و نیکویی را به همراه دارد و بنا بر این فلسفه قرار دادن سبزه بر سر سفره اعلام خرمی و شادابی و خوش اخلاقی در سال نو را دارد که انسان پیوسته خوش رو و خوش برخورد باشد و در معاشرت با دیگران سختگیر نباشد
سین چهارم : سمنو
علامت قدرت است سمنو که به آن غذای مرد آفرین نیز گفته اند بدون آنکه هیچ شیرینی مضاعفی به آن افزوده شود با جوانه گندم تهیه می شود و غذایی است بسیار مقوی و پر انرژی و سرشار از ویتامین ایی برای حفظ جوانی و جلوگیری از پیری زودرس وبهترین و سازنده ترین ماده غذایی محسوب می شود که ضمنا" نشانه قناعت و یادآور راضی به حق خود بودن است یعنی استغنا از مال و متاع دنیا و در یک کلام سیرچشمی که از بزرگترین صفات انسان برتر است بدین وسیله بیان می شود
سین پنجم: سیر
نماد قانع بودن است و سلامت و شادابی و مقوی و عاقل بودن را به ما یاد آوری می کند ضمن آنکه خواص دارویی حیرت انگیز آن توجه بسیاری از دانشمندان را به خود جلب کرده است
سین ششم : سرکه
نماد پذیرش ناملایمات و رضا و تسلیم است همه ما در طول زندگی با کمی ها و کاستی ها و نامردمی های مختلفی روبه روهستیم
بنابراین سرکه را بر سفره می نهیم تا رضا و تسلیم را سرلوحه امور خود قرار دهیم تا در این پیوند هفت گانه عقل و صبر و پیکار و تسلیم و رضا و تلاش را با خود به همراه داشته باشیم اما از یادنبریم که تسلیم و رضا هرگز به معنای وادادگی و دلمردگی و پس زدگی نبوده و نیست بلکه نمادی است از انسان تلاشگر و پیگیر ولی صبور که در جهت نیل به اهداف مقدس خود گام برمی دارد
آخرین سین : سماق
نماد بردباری و تحمل است صبر یکی از عواملی است که می تواند شخصیت و روح آدمی را بارور سازد و نردبانی برای ترقی شود این تاثیر سماق که چشم را باز و بینا می سازد دقیقاً بر صبر و تامل منطبق است که به دور از عجله و شتاب راه را از چاه بازشناسید زیرا عجله وسوسه شیطانی است و بردباری سرود رحمانی

آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نمادِ نور و روشنایی و شفافیت است معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره ی هفت سین هست که نماد نطفه و باروری و زایش است نیزدر اساطیر ایران ، جهان تخم مرغی شکل است وآسمان چون پوسته ی تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمین است
ماهی زنده نیز نماد سرزندگی و شادابی ست
نمی دونم چرا شب عید که میشه یادم میفته به بدیها و پست فطرتی و نامردی و دورویی و کثافت کاری و همه چیزه کارای بده آدما و اقوام و دوستان و همه ؛ هر بار عهد می بندم قید همه چیز و همه کس رو بزنم نمیشه
امسال تنم هم نفس دلم شد و تنهایی با هم سال رو تحویل کردن
کاش دریا بود آخه با اون دل آدم بزرگتر میشه و آرزوهاش کوچیکتر
کاش اونقدر پول داشتم که هر موقع هر آدم بدبختی تو راهم می یومد می تونستم یه کم بهش کمک کنم آخه هر کی به خودش اجازه جسارت به یه آدم بدبخت که نافشو با بدبختی بریدن میده