Friday, September 19, 2008

کجائی ای ز جان خوشتر شبت خوش باد من رفتم

هنوز اندر خم یک کوچه ام یه کوچه بن بست
خدا رحمت کنه صادق هدایت رو
یه چیزی تو جوونی بهم گفت که تا دنیاست تو گوشمه
گفت آدمیزاد یه سرمایه بزرگ داره
خودکشیه
نه از ترس ، دنیا تنگه ، بهت توهین شد طاقت نیاوردی یا خوردی به بن بست برو سراغ سرمایت ، پول دفنتو آماده کن مزاحم کسی نباشی ، خدافظ
....

Monday, September 01, 2008

نه که اینبار چو هر بار دگر خواهم رفت

تو خراب منه آلوده مشو .... غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر .... بهر من غصه بیهوده مخور
یکی می گفت
ایستادم لب پرتگاه
نه جرأت دارم بپرم پائین
نه توان دارم برم عقب و با سرعت بدوم و بپرم اون بر
فقط یه چیزو خوب می دونم
که اون برپرتگاه یه شاخه گل سرخه یه منشاء یه عشق
هنر یه آدم هنرمند می خواد
اگه چتر باز بودم از اون بالا می پریدم پائین و به آسمون نگاه می کردم و لذت می بردم
اون وقت چترمو باز می کردم و آروم می یومدم روی زمین
یکی دیگه می گفت
یه بچه ناقص توی شکممه که زنده هست ولی دیگه رشدی نداره و تا به دنیا بیاد می میره
چند ماه باید این به اصطلاح زنده رو به دوش بکشم که می دونم مرده ولی نمی تونم سقطش کنم
خیلی سخته
منم همون مرده ای هستم که مجبورم این تنه به اصطلاح زنده رو به دوش بکشم تا وقتش برسه
باور کنید دلم می خواد ولی هر چی تلاش می کنم هیچ روزنه روشنی و هیچ امیدی نمی بینم
گاهی چشمات تو چشمای یه غریبه میفته که نگاش برات خیلی آشناست
یه چهره محزون و باحیا با یه نگاهه معصومانه و با شرم که هرری دلتو می ریزه
با گوشه چشمت لبخندو تو دلت می خوری و از خم ابروی اون لبخندو روی لباش می خونی
یه احساس عجیبی نگهت میداره و خیرت میکنه به مسیر رفت اون تا حسابی دور بشه
اولش یه چیزی شبیه حیا یا ترس یا نمی دونم چی نمی زاره بری و ابراز عشق کنی
اما بعدش اونقدر با ذهنت بازی می کنه که ساعتها اونجا می مونی
و حتی روزهای دیگه ای هم همون ساعت میری همونجا و منتظر می مونی که شاید بتونی یه بار دیگه ببینیش و براش بگی اون
چیزائی که باید
مرده اون نگاه و دنبال همون لحظه ام که شاید بارها هم پیش اومده اما هیچ وقت نتونستم برم دنبالش
همه هارت و پورت و درداد و پوچی و پا در هوائیام و غیره و غیره درسته علاج نداره ولی شاید جائی کسی مرحم و تسکینی باشه
.... دلم عاشق می خواد ، عشق ، عاشق شدن ، عاشقی

Sunday, August 17, 2008

شوق گناه

خدامو پیدا نمی کنم .... خودمو گم کردم .... هدفمو فراموش کردم .... !ا
دیشب خواب دیدم
عزرائیل اومده بود سر وقتم
اولش براش گریه کردم و گفتم تو رو خدا ولم کن
بعد دیدم دستامو گرفته و داره می گه فکرتو آزاد کن جسمتو آزاد کن قید این همه وابستگی رو بزن خودتو رها کن
بعد دستامو ول کرد
آروم شدم
نشستم و احساس کردم دارم روشن می شم
یه هو ترسیدم
فریاد زدم و فرار کردم
هیچکی نبود
پدرمو از دور دیدم اما اونم ناپدید شد
داشتم داد می زدم که بیدار شدم
آروم تو تنهائی اشک ریختم
بلند شدم که همه رو مخصوصاً بابا رو خبر کنم تا بیان و حلالیت بطلبم و برم
دیگه خوابم نمی برد
حال وحشتناکی داشتم
همه خاطرات و اتفاقات و همه چی داشت به سرعت تو ذهنم مرور می شد
نفسم تنگ شده بود
مطمئنم که حال مرگ رو داشتم
یادم اومد به خواب یه مدت پیشم
بالای مسجد قدیمی محلمون داشتم نماز می خوندم که پائین مسجد پدرم داشت برام گریه می کرد
هر چی فریاد می زدم و می گفتم بابا من زنده ام همینجام
اما اون متوجه نمی شد
من مرده بودم
همه چی تو زندگی اختیاره الا تولد آدم که شاید یه تصادف باشه و مرگ آدم که نمی دونستم و حالا به باور رسیدم که همونم دست خود آدمه
!! وقتی از همه چی خالی می شی و دیگه نمی ترسی اون وقت می میری
چقدر موسیقی این پیانو و سنتور لعنتی آدمو حالی به حالی می کنه
می خوام از نو شروع کنم از این نکبت بیرون بیام برم تا آخر ساز تا آخر درس
برام دعا کنید

.... دلم پائیز و زمستون می خواد !! بارون

Tuesday, August 05, 2008

بی کلام

خـــــــــــــــــــــــــیلی تنهام
یکی بود یکی نبود
غیر از خدای مهربون و عاشق هیچکس نبود
یه پسر عاشق پیشه بود که دنبال یه انگیزه واسه زندگیش می گشت
دنبال عشق
یه دختر پیدا شد و دید اون پسر با بقیه فرق می کنه
عاشق شد و دل بست و همراه اون پسر شد
پسر بهش گفت راه سخته و من مثل همه نیستم
نمی تونم خودمو عین همه گول بزنم و غرق این دنیا کنم
من عشقو پیدا کردم و دنبال واژش نیستم
اما دختر هی اصرار کرد
مدتها گذشت
دختر خسته شد
تازه فهمید پسر چی گفته
.... دختر دلش می خواست پسر مثل همه باشه

چرا کاری نمی کند آنکس را که به خواب من آمده است

آمدنش را جلو بیندازد

Tuesday, July 29, 2008

به همین سادگی

چقدراین جمله از رفیقمون زیبا بود حسابی به دلم نشست خرابم کرد تکونم داد
« این روزها عاشقترین عاشقه بی معشوقی هستم که به عمرم دیدم »
کاش هدف از خلقت خدا رو بفهمم کاش بفهمم یه روز قراره بمیرم کاش بفهمم وظیفه من اینجا چیه کاش حالیم میشد این همه آفرینش و کار و تلاش و ازدواج و همه و همه وسیلست کاش از این پوچی و سردرگمی در بیام کاش بتونم قید این همه وابستگی رو بزنم کاش یکی پیدا بشه منو درکم کنه کاش یکی پیدا بشه تا می تونم براش حرف بزنم کاش بشه منم خوب بشم آدم بشم کاش باورم میشد عشق معجزه میکنه و ای کاش همه آدما .... !!!ا
.... و بازهم ای کاش حالیش میشد چقدر دوسش دارم ، عاشقشم

آره رفیق زیبا گفتی که «تا ابد هم تنهائیه باکره ام را به دستان کثیف حادثه نخواهم سپرد»ا
دلم می خواد عاشق بشم ، گوشه چشمی خم ابروئی ناز نگاهی

آخخخخخخخخخ

Wednesday, July 16, 2008

بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی

دل دادن و ناامید شدن درد کمی نیست
قیافه آدما بس که آرایش و بزک می کنن مصنوعی شده
اندام آدما با این لباسای جور واجور و تنگ و مسخره مصنوعی شده
اصلاً خود آدما هم با اخلاق و رفتارا و حرکتا و حرفای عجیبشون غریب و مصنوعی شده
دلم گرفته ، خسته شدم ، آخه چی می خواد بشه
هاتفی از گوشه میخانه دوش ...... گفت می بخشند گنه ، می بنوش
لطف الهی بکند کار خویش .......... مژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه بر ......... تا می لعل آوردش خون بجوش
گرچه وصالش نه به کوشش دهند .. هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست .... نکته سر بسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یار ...... روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهیست صعب .......... با کرم پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آنکه کرد ....... روح قدس حلقه امرش بگوش
ای ملک العرش مرادش بده .......... وز خطر چشم بدش دار گوش
هیچ جا خونه خود آدم نمی شه ، هیچ کس خانواده خود آدم نمی شه (حتی بد) ، هیچ جا شهر خود آدم نمی شه ، هیچ جا مملکت خود آدم نمی شه ، مهمتر اینکه هیچ چیز دنیای خود آدم نمی شه
جالبه که دو نفر باید با دنیاهای خیلی متفاوت زندگی مشترک بکنن
خسته شدم از تنهائی ، دلم یه دختر اهل دل می خواد
خودش اونقدر پر باشه و کامل باشه و چیز تو چنته داشته باشه که نیازی به این همه آرایش و خود نمائی با بدنش و قیافش نداشته باشه
چهره و بدنش و لباساشو و .... رو نکنه کالا و بزاره به معرض نمایش واسه دلربائی و دل جذب کردن
به قول پیغمبر واسه دیگران با حیا و واسه شوهرش دریده باشه
به قول خودم هر چقدر می خواد واسه شوهرش ناز بیاد و اشوه بکنه و آرایش بکنه و .... تا نیازای روحی روانی و جسمیشون کاملاً آروم بشه نه اینکه شهوت دیگرون رو برافروخته کنن
هیچکی سیر نیست ، همه چشما و گوشا و .... عین گرگ شدن و تشنه
به خدا سکس خوب نه شهوته که واسه تخلیه دردا و خالی کردن عقده ها و اعصاب خوردیها و از بین بردن ناآرومیها و .... هست
والله این هوس نیست شهوت نیست واسه تخلیه روحی روانی (و جسمی) هست تا بتونی آروم تو راهی که قدم برداشتی حرکت کنی و درجا نزنی
ازدواج هدف و توقفگاه دائمی نیست ولی همیشه عین آب انبار باید در میون راه باشه
یکی می خوام که همدیگه رو کامل کنیم و حرکت کنیم به سمت اون بی نهایت
.... خدایا من کجام ، با کی طرفم

Wednesday, June 25, 2008

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

: خیلی وقته دلم می خواد یکی بیاد سراغم و بگه
مهدی - پاشو - وقتشه - باید بری
این همه لذت و زیبائی و خوشی و .... به درد تو نمی خوره
ناف تو رو با غم و غصه مردم و درد و شکایت از خدا و .... بریدن
: به قول یارو
خیلی دیر شده باید زودتر از اینها می یومدی
آره
خیلی وقته دلم هوای مردن کرده
....
دلم می خواد یکی پیدا بشه مثه خودم که مال این دنیا نباشه
منو بفهمه و دستمو بگیره

Wednesday, May 21, 2008

تنهائیتم بزار رو دوشت ببر

تو که چشمات طبیب درد من نیست
من از دردای بی درمون چه گویم
----
دلم تنگ شده واسه گاهی یه کم بی خیالی و بی فکری
کاش می شد کل بدبختی ها و غصه هاتو حتی گذشتت رو مثل یه تیکه بنگ تو یه نخ سیگار بار زد و دودش کرد بره هوا
.... آخ

یادمان باشد از امروز خطائی نکنیم
گر چه در خود شکستیم صدائی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پائی نکنیم

همه دوستای قدیمی رفتن ، دیگه اینجا هیچکی نیست ، یا وبلاگ رو حذف کردن یا تعطیل ، آخه مگه اینجا چی بود که همتون رفتید

.... آخه به خدا اینجا فقط کنج عزلت ما بود رفقا ، اینجا خلوتگاهمون بود ، اینجا مرحم زخمامون بود ، اینجا

.... هر کسی نغمه خود خواند و از یاد رود

.... خدائی دلم برای تک تکتون تنگ شده ، واسه نوشته هاتون

.... واسه علیرضا واسه نگار وصبا و رها و مواود و مرسا و شیرین واسه بابک

چه اونا راه رو درست رفته باشن چه اشتباه اون منم که هنوز اندر خم یک کوچه موندم

....

Saturday, January 19, 2008

سراب سکوت

اگر شهر نگاهت فرصتی داشت به یادم باش در هر روزگاری
من مقصودم نوشتن نیست
فقط برای این می نویسم که نوشتن برایم ضروری شده است
من محتاجم
بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ارتباط دهم
فقط او می تواند مرا بشناسد
آنچه که می نویسم او می بیند و به دقت می خواند
فقط با سایه خودم می توانم خوب حرف بزنم و حرف مرا خوب می فهمد
اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند
به درک که آیا کسی کاغذ پاره های مرا می خواند
می خواهم هفتاد سال سیاه هم نخواند
فقط برای این می نویسم که نوشتن برایم ضروری شده است
من محتاجم
....

Thursday, December 27, 2007

وعده ما لب دریا

واسه گفتن از سربازی یه وبلاگ جدا گونه می خوام آخه تو این دو ماهه خیلی فکر کردم و می دونم مثل همه افکار و مسائل که به هم ربط پیدا می کنه اینم از خدا تا بنده و سیاست و دین و غیره به همه چیز ربط پیدا می کنه
زندونی تو قفس هست و قفس توی خونه ، سرباز هم توی قفس هست اما قفس وسط باغ ، به قولی قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
یه آدم احساساتی و زود رنج با یه قلب مهربون و دل نازک که کاری جز خراباتی و پیشه ای جز دیوونگی نداره سربازی به اوج پوچی و ترس از تنهائی مردن نزدیکش می کنه
اگه می دونستم انقدر سربازی روی شخصیت آدم تاًثیر می زاره و خرابش می کنه و آدم رو ترسو و منزوی و دودر و زیر آب زن و چاپلوس و پست و نامرد و بی معرفت و تو سری خور بار میاره ( به خدا تعریف از خود نباشه اما اونجا فقط من عاشق بودم و در عین ناامیدی به همه روحیه می دادم ) و
مهمتر از همه اینکه اگه می دونستم چند بار کارم به اورژانس و بستری می رسه و انقدر افسرده و مضطرب و دیوونه می شم که با رونکاو و روانپزشک و قرص و صحبت و اینها سروکار پیدا می کنم و عین پیرمردها و سکته ایها لرزش دست پیدا می کنم و پاهام ناتوان میشن و بدنم خسته میشه
اون وقت
اون وقت بازم می رفتم آخه اگه تصمیمی رو گرفتی باید فکر عواقبش هم باشی آخه حالا دیگه قدر خیلی چیزا مخصوصا" پدر و مادر و خانواده و نزدیکان و رفقا رو بهتر می دونم آخه باید یه ته مزه از زجر اسرا ( دیگه هارت و پورت بس بود و باید به عقاید حرفیم جامه عمل می پوشوندم ) رو می چشیدم آخه باید باور می کردم که هیچکی هیچی نمی فهمه ( گاهی آدما از حیوون پست تر و وحشی تر می شن آخه بخاطر ترس و نادونی و حریصی با جنگ و زندون و شکنجه چه ها که جسمانی بر سر مردم بیچاره میارن و چه ها که روحی روانی جلوشون به ناموسشون تجاوز می کنن همخونشونو می کشن یا به اسارت می برن آخه خدا این جنگ و زندان چیه که من نمی فهمم ) و کسی دیگه از عشق و احساس حرف نمی زنه
اون وقت بازم می رفتم آخه وقتی تنها دلخوشی و آرامش دهندت اوجا فکر همین کنج عزلت باشه و بیای ببینی هیچ خبری نیست و واقعا" تنهائی و به این باور می رسی آدم اینجا تنهاست و آدمی تنها هست ولی مهم نیست از این لجم در اومده که همه دروغگو و دو رنگن و یکی نیومده واسه دلم
به دنیا اومدن تصادف و مرگ جبر و شاید زندگی اختیار اما من می خوام تو این منجلاب تو این مرداب تو این باتلاق که هر کی به فکر خودشو و موقع غرق شدن خیلیهای دیگه رو هم پائین می کشه می خوام خوب باشم
این زندگی همه چی داره از درد و سختی تا زیبائی مهم اینه که من هستم و باید صادق باشم و شرایطم و موقعیتم رو خوب درک کنم و خوب باور کنم
حالا دیگه اینجا مال خود خودمه و برای خودم می نویسم
.... آیا میشه!؟
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که یک ریز و پیاپی دم گرم گلویش گلویم را سخت بفشارد
که خواب آشفتگان را بیدار سازد
بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را
....

Monday, December 10, 2007

فاصله

سلام دوستان خوبم
یک معذرت خو اهی به همه بدهکارم برای این غیبت که به دلیل مریضی بود
اولین نوشته ای که می خوام بگذارم نوشته ی خودمه
راستش نمی دونستم با چی شروع کنم
امیدوارم خوشتون بیاد
.... می دانم فاصله هاست از من تا او
فاصله ای به اندازه ی سال ها و دیوار های گلی سخت .... برای او می خوانم و برای او
اکنون بی او نشسته ام و امروز است که چشمانم سرپناه اشک هایم شده .... اشک هایی که به خاطر ظلم عقب ماندگی عدد ها ریخته شده اند و من هنوز کوچکم برای دوست داشتن ....
شب ها دزدکی به پیش او می رفتم تا او با بوسه هایش مرا زنده کند ولی امروز آن لب ها از دوری گرمای لب های او به لرزه افتاده و سکوتی خاموش به رنگ ارواح اختیار کرده است
1....2....3....شروع ، همان شروع شیرین . تقویم عدد ی دور را نشانم می دهد . سال هایی بی او
همان شروعی که با ما شروع شد و اکنون لحظه ها به پایان رسیدند و حال پایانی تلخ
.... روز آشنائیمان
.... روز عاشق شدنمان
امروز هم می بارد و .... خدایا .... سال هاست که در خانه ی بی فروغم بسته مانده و صدای جیرجیر لولا ها آزارم می دهد ولی
چشمانم را می بندم تا به رویا بروم .... ولی صدای جیرجیر لولا ها اذیتم می کند .... بوی وجودش می آید .... بوی عطر همیشگی و عطر آشنای توتون سوخته .... هنوزم یاد نگرفته
و صدای سحر آمیزش از آن دور می آید و کلامی بس میگوید: ببخش مرا .... !؟
خدایا شکرت که رویا به پایان رسید .... دستانم در دستانش گره خورده اند و چشم ها خاموش می شوند
....

شیرین

و من این روئیا را دوست دارم_سهراب

Monday, November 12, 2007

salam....


salam
man shirinam ، dooste sohrab
fekr konam yeki do sale pish baraye avalin bar omadam inja....
inja baraye man shoro ye dosti khob bod....
zibatar az charkheshe parvane be dor khod toye zamineye abiye aseman
kheili vaghte ghasam khordam ke shoro mikonam....
mikham yeseri chiza ro zende konam....
kalamato ehsasato....va....
azaton mikham komakam konid , inja mitone hamon madineye fazele bashe....
mishe....
man az inja ye ghalbe mehrabon misazam ba ye alame dele ghashnge kocholo ke shomahayeen....
pas mano be onvane ye doost bepazirid....
ye gharibeye ashena

Wednesday, September 05, 2007

کلام آخر(دورها آوائیست که مرا می خواند)!؟

.... هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی
.... رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند

Thursday, August 30, 2007

از اون دور صدای خدا میاد

گیجم از این همه عظمت و این همه تنوع توی خلقت و شگفتی و نظم و هدف از این نظم و آفرینش
آخه چه نیرو و اراده عظیمی پشت این همه بزرگی و زیبایی خوابیده
یه موقعی از اول می خوای بری آخر
خدا رو دو جور تعریف می کنم
اول خدا یه حسه که همه افراد بشر دلشون می خواد باشه توی خوشحالی یا ناراحتی یا اعتراض یا گریه و غیرو پس خدا یه باور و یه امر بدیهی میشه یه تکیه گاه استوار و پایدار
دوم خدا یه انرژی یه جاذبه یه نیروی عظیمه که در همه جا هست همون روحی که در همه دمیده شده و می گن از رگ گردن به شما نزدیک تره پس هر کسی خدا هست چون انرژی داره ارتباط هایی با جهان پیرامون خودش داره افکار مثبتی که میده و می گیره همچنین منفی که دریافت می کنه و میده آره خود شخص همون خدا هست واسه همینه که می گن صدمه به خود زدن گناه داره یا خودکشی گناه کبیره هست یا به سلامتی تاکید زیاد شده یا خود شناسی و خدا شناسی در کنار هم اومده و مهمترین هدف بشر هست و همه اینها گواه بر وجود خدا یعنی خود شخص و خود پرستی و غیرو میشه
اول و آخر جهان هستی و دنیا و همه و همه عشقه خدا عشقه
خدا همون انرژیه همون عشق و جذبه ، ایمان و تقوا همون دیدن و باور کردن یعنی حس کردن و فهمیدن
با این باور دیگه شکی بوجود نمی یاد و نمیری سراغ اینکه آیا خدا عادل و حکیم و غیرو هست و یا آیا خدا فرستاده داره و یا آیا دین نیاز بشر هست و یا آیا دین اسلام کامل هست و .... ؟
تو زندگی مهم اینه که آدم ایمان داشته باشه
منظورم ایمان به خدا و دین و غیرو نیست بلکه ایمان به باورها و اعتقاداتی هست که خودش برای خودش می سازه
و تفوا میشه محکم کردن همین ایمان که باید باورش کنی وحفظش کنی
و گناه یا همون کار غیر اخلاقی ، نداشتن یا زیر پا گذاشتن همین ایمان هست که تزکیه نفس یعنی تمرکز بر روی همین ایمان و توبه یعنی پشیمونی از همین شکستن ایمان
یه موقعی از آخر می خوای بری اول
اینجا دیگه شک می کنی
که اسلام شاید کامل تر از بقیه ادیان باشه اما کامل ترین نیست و خیلی اشکالاتی داره که نباید با هزار جور دلیل الکی پرده پوشی کنی و باید قبول کنی حرف همه ادیان یکی هست
که پیغمبر آدم باهوشی بوده جبرئیل و فرستاده خدا و این حرفا بی معنی میشه
که یا خدا کامل نیست یا عادل نیست یا حکمتش قابل قبول نیست یا جبر و اختیار اشتباه هست
قرآن میگه اگه زن با مرد تمکین نکنه مرد حق داره بزندش اسلام میگه مرد می تونه با رضایت زن ازدواج دائم کنه و بدون اینکه زن بدونه حق داره صیغه موقت کنه پیغمبر میگه زن تا وقت خونه پدرش هست اختیارش با پدرش وقتی هم شوهر کرد اختیارش با شوهرش و .... واسه همینه تو ایران مثل تمام دنیا زن یه ابزار هست یه مرد رو از لحاظ جنسی ارضائ کنه و باید از خود گذشتگی کنه تا باعث پیشرفت شوهرش بشه واسه همینه تو فرهنگ ما زن یه موجود بدبخت و بی اختیار هست که بزرگترین نقطه ضعفش اینه که دنبال یه تکیه گاه می گرده و احساساتی هست انگار که زن آدم نیست .... ؟

اون وقت تازه می رسی سر وقت خدا که اثباتش به همه موارد ربط داره و گیجت می کنه و بی خیالش میشی که فکر بودنش و هدف آفرینشش و جنسیتش روانیت می کنه و عین دیوونه ها تارک دنیا میشی
لب کلام اینکه
همه فلاسفه و عرفا به قله رسیدن اما هیچکدوم نخواستن مثل حلاج روی قله بمونن و فریاد اناالحق رو سر بدن و آزاد بشن واسه همین به پائین برگشتن و دچارافسردگی شد
اما نتیجه
اول اینکه خدا رو وقتی می تونی خوب حس و باور کنی که تنها و مریض باشی
دوم اینکه بگرد دنبال همون گم شده ای که تو دل همه هست و نمی تونی بگی نیست همون فضیلت های عالی همون اراده ای که پشت نظم و زیبایی به این عظمت خوابیده و تلاش کن برای رسیدن به اون
سوم اینکه باور کن فرق فلسفه و عرفان تو همین هست که تو تاریکی خورشید رو ببینی (عرفان) و توی روز روشن با چراغ دنبال خورشید نگردی (فلسفه) سعی کن ببینی نه بتونی بفهمی
چهارم اینکه باور کن خوبی و بدی هست و هر دو خوب و زیباست یا اینکه همه خوبیست و زیبا و بدی وجود نداره
پنجم اینکه چه خدا هست و چه نیست و الا آخر سعی کن در مسیر سبز قرار بگیری و عاشقی با فضیلت های عالی باشی
....
چه سخته هیچکی نمی فهمتت
چه رنجه هیچکی هیچی نمی فهمه
یه چیز رو که خیلی آشکار هست و خوب می دونم اینه که تا بوده و تا هست خدا همون تیکه گوشت لای پا هست که همه افراد بشرحتی اون انتهاش بعد از پول و کار و شخصیت و کسب معرفت و غیره و غیره به همون فکر می کنن تا نتیجه بهتر و لذت بخش تر باشه
آخه فرق ما با حیوانات مگه تو چی هست
از لحاظ عقل و منطق و شعور و استدلال و استعداد که حیوانات مثل ما هستن چون وقتی حیات وحش رو نگاه می کنی باور می کنی از لحاظ اراده و اختیار که ما مثل حیوانات هستیم آخه ما هم هیچ وقت شعور تصمیم گیری رو پیدا نکردیم از لحاظ تعصب و غیرت و وجدان و خنده و گریه و ناراحتی و خوشحالی و محبت و نفرت و احساس واینگونه موارد بدیهی و حتی قدرت تکلم هم حیوانات مثل ما هستن چون باز هم وقتی دنیای شگفت انگیزان رو نگاه می کنی باور می کنی از لحاظ امیالی که اسمش لذت هست ما مثل حیوانات هستیم بلکه بدتر آخه اونا لااقل تنوع پذیر نیستن ما که وحشتناک تر از اونا حرص و ولع داریم
....
اولین یا مهمترین یا شاید تنها ترین خوراک من از تلویزیون و رسانه های صوتی رادیو جوان و تصویری شبکه چهار هست که عصرا و شبا می بینم چون تنها شبکه ای هست که حرف واسه گفتن داره

Sunday, August 26, 2007

مهسا

این یکی دیگه با بقیه فرق می کنه
هم خوشکل تر و هم مامان تر و هم بازیگوش تر و هم .... و تنها نوزادی هست که همه می گن قیافه خوبی داره اما .... اما اون .... اون پاهاش مشکل داره
یه دختر معصوم یه بچه پاک
آخه به خاطر کدوم گناه
خدایا واسه چی
.... خدا اااااااااااااااا
اما مطمئنم اون خوب میشه
یه موقعی یه درد بزرگ داری گلوتو حسابی بغض گرفته دلت می خواد فریاد بزنی و اشک بریزی اما نمیشه نمی تونی به کسی بگی و همه میبینن غم بزرگی تو چشاته و سعی می کنی به روی خودت نیاری
خیلی سخته
همه دنبال موش هستن
من کجام
هیچ جا
تو اتاق تاریکم یه گوشه نشستم و دستام تو گوشامه و دارم اشک می ریزم
یه جوونه مرد 25 ساله خجالت نمی کشه
مهم نیست
چرا باید کشته بشه
چون موشه یا چون زیادیه یا شاید واسه اینکه پدر و مادرش در حقش ظلم کردن و به دنیاش آوردن
شاید اشتباهی اومده
چرا من اینجوریم
دارم دیوونه میشم
آره خود کشی شاید آسونترین راه باشه اما توی سرشت بعضی ها هست و نمی تونن ازش فرار کنن
آره شاید تحمل اینجا و جنگیدن واسه هیچی خیلی سخته
....

Wednesday, August 22, 2007

قمار عاشقانه

روئیاهام رو
بعد از کلی بازی و فکر و بی خوابی توی نیمه شب
دم صبح میارمشون روی کاغذ
یه دختری عاشقمه و من هم
اون نامزد داره
اما بعد از اینکه منو امتحان می کنه که تا کجا می مونم می فهمه که چقدر دوسم داره و می گه دروغ بود
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید مگه نیست که دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد آخه قراره دیوانه ای از قفس بپره
یه دختر سفید و قد بلند و لاغر اندام با چشمای کشیده و صورتی وحشی و موه های بلند
اهل ورزش انفرادی مثل ژیمیناستیک یا رزمی
اهل موسیقی و شعر و ساز مثل پیانو یا سنتور یا تار یا گیتار
اهل یه زبونی غیر از زبون مادری فارسی مثل انگلیسی یا ایتالیایی
یکی هم جنس خودم غریبه توی این زندگی سیاه و نا آشنا با مردمون عجیبش
بعد از خاطر خواهی و دلبستگی می خواد همه چی رو تموم کنه
من یه دختر سر راهیم حالا برو پی زندگیت
من از خدا خواسته گریه کنان فریاد می زنم می خوام همبستر دختر خدا بشم
اگه یه خدای واقعی باشه تو هستی
بالاخره اون منو دعوت می کنه به شهر دور افتادش
آخه می گه عشق به حضور نیاز داره
و من دل می کنم از شهر گم شدم و بار سفر رو می بندم
توی اون محله ساکت صدای پامو می شنوه و می گه از اون در بیا بالا
احساس شادی می کنم وقتی از اون پله های تاریک و سرد بالا میرم
یه اتاق متروکه ولی زیبا
درو می کوبم و می گم اومدم
می گه بیا تو
یه دختر زیبا و پاک که معصومیت توی چشماش موج میزنه و دیدنش آدمو سیر و آروم می کنه توی یه لباس حریر سفید که اندامش از زیر اون زانوی آدمو می لرزونه
با نگاه عارفانه و تبسم روی لب می گم سلام
با چشمای بسته و معصومیت چهره و آغوش باز سرشو پایین میندازه و جواب میده سلام
همو بغل می کنیم و می بوسیم و میلیسیم و .... و نهایت عشق و عشق بازی و عشق تازی و آخر سکس
با تنای عریان و نگاه های خیره به هم می خوابیم
و دیگه هیچ وقت بیدار نمی شیم
....
اگه روئیام واقعی بود هیچ وقت نمی خوابیدم
دارم می ترکم
دارم خفه می شم
بغض لعنتی هم امونمو بریده
کلافه شدم
خودکشی رو حس می کنم
می ترسم
کاش روح نباشه یا با من بمیره
اونم بعد از من همینطور عذاب می بینه
یه کلبه لب دریا یا تو دل جنگل یا وسط کویر یا بالای کوه یه جای خلوت و آروم که بشه تنهایی رو خوب احساس کرد
خدا آرامش سکوت وحی عبادت تزکیه نفس لذت گناه
عدالت جبر و اختیار حکمت
دریا ساحل کوه کویر جنگل رود
انسان کامل فلسفه و منطق مادیات معنویات احساس عرفان
اعتراض ضد و نقیض غیر نرمال مجهول
انتظار پوچی سرطان خون سهراب شیدا
دیوانه روانی مرگ عاشق گریه امید فرار معرفت نامردی
موسیقی هنر ساز شعرهای زیبا نوشته های قشنگ
خور و خواب و خشم و شهوت

Monday, August 13, 2007

عشق تازی

از اینکه جوانتر از آنی جوانتر نه از اینکه هنوز آنقدر بچه هستی که سنگینی درک این نامه را به دوشهایت تحمل می کنی از تو معذرت می خواهم
می دونی
دلم می خواد دم غروب روی ماسه های کنار ساحل جهت مخالف هم دراز بکشیم
هم غروب خورشید رو ببینیم که داره آروم خداحافظی می کنه و هم چشمک زدن ستاره ها رو که دارن یواش سلام می کنن
بعد همون طور نیم دایره قلت بخورم بیام کنارت
پای راستم رو بلند کنم و بزارم میون پاهات
دست راستم رو هم بزارم روی سینه هات
آه و ناله های قشنگت و عشوه های شیرینت رو بلند کنم
اونوقت صورتم رو بزارم روی صورتت همدیگه رو نوازش کنیم وهمینطور آروم برات حرف بزنم
دلم می خواد تو زل بزنی به ماه و منم زل بزنم به چشای تو و اشک بریزم و محو تماشاشون بشیم
چقدر اون چشما حرف واسه گفتن دارن
اونقدر زیبا هستن که نمی دونم چی باید بگم
شاید زیباتر از همیشه
مدتیه که دیگه نگات آرومم نمی کنه
مدتیه که دیگه حرفات معجزه نمی کنه
مدتیه که دیگه صدات مستم نمی کنه
مدتیه که گم شدی
مدتیه که گمت کردم
مردم
طرف ما که شب نیست
صدا با سکوت آشتی می کنه
کلمات انتظارمی کشن
من با تو تنها نیستم
هیچکس با هیچکس تنها نیست
شب از ستاره ها تنهاتراست
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد
و شب از ظلمت خود وحشت می کند
من تو را دوست دارم
....

Sunday, August 12, 2007

عرشیا

اون شب همه منقلب شدن
اما بابا یه جور دیگه ای بودهیچکی اونو نمی فهمید و حال اونو نداشت
سکوت سختی بود
حالا می فهمم که هیچکی واسه آدم خانواده و قوم و خویش نمی شه
تو مشکلات و سختیها و گرفتاریهاست که می شه اینو خوب فهمید
این الفت و همبستگی رو نمی شه جای دیگه پیدا کرد
حالا می فهمم که من چقدر بچه و نفهم و کوته بینمو بزرگترها چقدر دور اندیش و خیر خواه هستن
نمی دونم
خدایا من با اون بزرگ شدم
لحظه لحظه زندگیم با اون بود و اون مثل پاره تن منه
خدایا دلم می خواد فریاد بزنم و گریه کنم اما دادم تو دلم هست و اشکم تو قلبم
قلبم داره از جا کنده می شه
وای از بابا چی بگم اون جیگرشه پاره تنشه
اون شب من و مامان و بابا هر کدوم تو یه اتاق بودیم و تو دلمون فریاد می زدیم و شکایت می کردیم و یواشکی اشک می ریختیم
آخه واسه خاطر کدوم گناه یا کدوم لقمه حرام
خدایا به حرمت اشکهای اون پدر دردمند و مغرور و آبرومند کمک کن
هم آبرو رو حفظ کن و هم اونو خوشبخت کن
داره حالم از همشون به هم می خوره
بوی تعفن میدید کثافتا آشغالای عوضی
ازتون بدم می یاد
ازتون متنفرم
خیلی پستیت بی معرفتای نامرد و بی غیرت
البته بی تارف یه کم هم خاک بر سر اون
خدایا گریه های هر شبمو واسه اون می بینی
د لامصب خدا فریاد و اشکمو می بینی
نمی دونم چی بگم و چیکار کنم و کجا برم

....
پست یکسال پیش
حالا اون صاحب یه پسر تپل مپل و خوشکله

Saturday, August 04, 2007

صبحانه برای دو نفر

دلم تنگ شده واسه دوران کودکی
حتی همون روزایی رو که یادم نمی یاد
نه غصه نه غم نه فکر نه اعصاب خوردی نه وام و قسط نه هیچی
دلم تنگ شده واسه دوران مدرسه
برای از جلو نظام گفتن برای ترس از مدیر برای مسخره کردن معلم ها برای استرس امتحان و همه چی
دلم تنگ شده برای دانشگاه
بهترین خاطرات شیرین آدم که شاید هیچ وقت تکرار نشه
دلم تنگ شده واسه قدیم واسه قدیمی ها واسه خاطرات
....
چقدر تنهام
دیگه اون مهدی شاد با اون انرژی های مثبت و لحظه های همیشه عاشقانه مرده
دیگه هیچکی و هیچ دلخوشی تو زندگیم نیست
دیگه نیمه شبا برای خواب هیچکدوم از دخترای خیالیم نمی یان سر وقتم

Saturday, July 28, 2007

هر آدمی سنگیست بر گور پدر خویش

به نام خدای میان دو پا
تنها عدلی که در این ولایت ما سراغ می توان گرفت عدالت پایین تنه ایست آن هم گاهی و برای مردان
یکی از شیرین ترین و لذت بخش ترین روی زمین بچه هست که همیشه در حال تازگی و هست و به آدم روحیه و تنوع میده
اما متاسفانه اتفاق بوجود آمدنش بزرگ ترین خیانت روی زمین هست
این بنده پناه آورده به گذشتگان چنان از این گذشته و آن آینده بیزار است که نگو
خوب ببینم مگر این دیگران با تخم و ترکه هاشان چه چیز را به چه چیز وصل می کنند یا کاروان سرای وسط کدام راهند یا پل سر کدام دره اند یا پیوند دهنده کجای خط به کجایش هستند و اصلا" کدام خط
نمی دانی چقدر خوش است
از این که عاقبت این زنجیر گذشته و آینده را از یک جایی خواهم گسست
این زنجیر را که از ته جنگل های بدویت تا بلبشوی تمدن آخر کوچه فردوسی آمده
آن بچه ای که شنونده قصه من است با خود من به گور می رود
و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابنده ای را به جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گسترده شما پناه آورد
اگر بدانی که من چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار در گذشتگان خویش خواهم بود
من اگر شده در یک جا و به اندازه یک تن تنها نقطه ختام سنتم می مانم و نفس نفی آینده ای هستم که باید در بند این گذشته بماند
اینها را دلم نیامد به پدرم بگویم ولی تو بدان
راستی می دانی چرا تا دست کم این دل خوشی برایم بماند که اگر شده به اندازه یک تن تنها در این دنیا اختیاری هست و آزادی ای
و این زنجیر ظاهرا" به هم پیوسته که برگرده بردباری خلایق از بدو خلق تا انتهای نشور هیچی را به هیچی می پیوندند اگر شده به اندازه یک حلقه تنها گسسته است
و این همه چه واقعیت باشد و چه دل خوشی من این صفحات را همچون سنگی بر گوری خواهم نهاد که آرامگاه هیچ جسدی نیست و خواهم بست به این طریق درب هر مفری را به این گذشته ی در هیچ و این سنت در خاک
....

Thursday, July 26, 2007

رمه ام گم شده است

و تو خود را دریاب
پیشتر ز آنکه کسی بر دلت زخم زند
ای دوست
تو را به خانه نمی خواهم
به خلوت تنهائیم بیا
برو آنجا که دلت جا ماندست
برو آنجا که شبی نیمه شبی
بهر هوس
بهر نیاز
غرق در ظلمت شب
در تجلی گه مهتاب
ز دستش دادی
برو و دریابش
....
آه ای صبا چون تو مدهوشم خود فراموشم من خانه بر دوشم من خانه بر دوش
من در پیش کو به کو افتادم دل به عشقش دادم حلقه بر گوشم من حلقه بر چوش
گر در کویش برسی برسان دی پیام مرا
دی چراغ رویت من ندارم دیگر تاب این شبهای سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نکنم عهد و پیمان ما شد فراموش
ای جان من غرق سودای تو بی تماشای تو دل ندارد ذوق گفت و گویی
بی جلوه ات آرزویی حاصل بی تو در کار دل خود نگوید سرو آرزویی
شبها مرغ لب بسته منم دل شکسته منم تا سحر بیدارم سر به زانو دارم بر نخیزد از من های و هویی
بی تو سیل گل را چه کنم گل ندارد بی تو رنگ و بویی

Friday, July 20, 2007

پوکر

نمی دونم تا کی می خوام تنها باشم
تا کی می خوام از شب و تاریکی و سکوت و آسمون پر ستاره با یه ماه باریک یا آسمون تک ستاره با یه دونه ماه کامل کنار دریا توی نیمه شب لذت ببرم و خودمو گول بزنم
تا کی می خوام بعد از نیمه شب ها شب گرد خیابون های خلوت باشم
تا کی می خوام روی نن نی توی اتاق تاریکم بخوابم و موسیقی آروم و غمگین یا داریوش گوش بگیرم و شعرای روی در و دیوار اتاقم رو بخونم و اشک بریزم
تا کی می خوام دل خوش کنم به اینجا و نوشته هام رو زمزمه کنم
تا کی می خوام از درد لذت ببرم و آروم نشم و به خودم بگم اینجوری بهتر هست
....
آنهایی که می گریند یک غم دارند
و آنهایی که می خندند هزار و یک غم دارند
آره تنهایی یه درده و با معشوقه بودن هزار و یک درد
همه گیرشون سر زدنه
هیچکی نمی یاد واسه تو واسه نوشته هات واسه گوش دادن به آواز صدا و قلمت
همه میان تا تو هم بیای
یکی نیست که بیاد واسه نیومدن تو
چه سخته
چه رنج بزرگی

Sunday, July 15, 2007

خدا مرده انا الحق

زخمه
طول می کشه
ولی خوب میشه
....
تا توانستم ندانستم چه سود
چون بدانستم توانستم نبود

کاش فیلمنامه زندگیم دست خودم بود
و می تونستم چند مدل به چند جور مختلف که خودم دوست داشتم می نوشتم و اجرا می کردم
هر کدومش بیشتر بهم حال می داد و لذت بخش تر بود می آوردم روی پرده

Thursday, July 12, 2007

غروب

هیچکس تنهاییم را حس نکرد
ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت که در او اثر ندارد
دروغ است که گویند دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
گفتمش بی تو چه باید کردن عکس رخسار چو ماهش را داد
گفتمش مونس شبهایم کو تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد
....

Wednesday, June 27, 2007

واسه بلف دیگه دیر شده پوکر باز دستتو خوندن

چقدر حرف بزنم از این مملکت خراب شده و دنیای لعنتی
همش غم درد غصه بدبختی گرفتاری فحشا بی معرفتی نامردی خود فروشی پست فطر دروغ تی دروغ دزدی آدم فروشی کثافت کاری دورویی مال حروم خوری بیکاری و جاکشی و .... !؟
خسته شدم خدایا من به خدا مال این دنیا نیستم تحمل ندارم دارم می ترکم دارم روانی میشم
دنیا و زندگی ارزونی خودت ما نخواستیم بکن و ببر
گاهی بابام از عاشقی و قدیم می گه و یه هو کلی شعر حافظ و شاهنامه رو از بر می خونه و دلی دلی می کنه شک می کنم و به خودم می گم یعنی بابامم آره ، راست می گن زندگی آدمو ماده می کنه ، تحصیل کرده دانشگاه شیراز انگلیس رفته ریاضی و ادبیات خونده با کلی کتاب و کلی زندگی و عاشق اونوقت می بینی انقدر زندگی بهش فشار آورده که دیگه چه می فهمه عاشقی چیه
هر چی بدبختی و بیچارگی هست مال ما نسل سوخته هاست مال ما برو بچه های انقلاب ما سنه 57 و 58 تا 64 و 65 مایی که عین موش آزمایشگاهی نفهمیدیم دبیرستانمون چی شد دانشگاه چیکار کردیم کار چیکار کنیم ازدواج چیکار کنیم چمیدونم چی بگم
من نه دردم عاشقیه نه بیکاری نه حقوق زن نه این چیزا به خدا گیرم ظلمه که یکی 2000 میلیار تومن بدهکار باشه و آزاد بگرده گیرم این مملکت و دنیا و این همه آدمای بدبخت و بی شعور و نادونه ، خدایا این مردم شور چیو می زنن به خدا قبر من توی حیاطمون باشه خیلی با صفا تر از اون قبر 6 میلیاردی توی قیطریه تهران هست به خدا هممون می میریم کی می خوایم بفهمیم ، به خدا حالی که من که با یه قدم زدن توی یه خیابون خلوت توی نیمه شب می کنم و با خدا و ماه و ستاره شعر می خونم و گریه می کنم کم از اونی که توی هتل 7 ستاره توی دبی با شبی 6 میلیون تومن با همه امکانات مشروب و سکس و دکتر و غیره و غیره می کنه نیست والله بالاتر هم هست نه اینکه چون نچشیدم می گم ولی به خدا تو اون شرایط نه به اون مطلوبی ولی بازم مطلوب بودم و می دونم که والله هیچ فرقی نمی کنه
خوشبختی تو دل آدمه دل آدم که شاد باشه خوشبخته حالا می خواد تو کلبه فقیرانت باشی می خواد تو .... اسمشم بلد نیستیم
آخه یکی نیست بگه اون هیتلر یا اصلا" جرج بوش که این همه دنیا رو مال خودشون می دونن و ظلم می کنن می خوان به کجا برسن یکی نیست بگه مایی که رو نفت خوابیدیم چرا باید بنزینمون سهمیه بندی باشه که کلی آدم به خاطر چار لیتر ذخیره زندگیشون و همه چیز و کارشون بره تو هوا یا منی که سرم شکسته و می خوام برم دکتر یه هو به خودم بیام ببینم ناخواسته وسط بلوار تو ترافیک تو صف بنزینم احمقا نمی فهمن که خانه از پای بست ویران است یه باک هم پر کردی واسه چار روزت بعدش چی ، دنیا دست یه مشت پولدار و سیاست مدار گنده هست و همه نوچه های اونا و با ساز اونا می رقصن
فقط یه چیز می گم از بین خیلی از همون چیزایی که خودتون می دونید و نظر هم نمیدم ، رئیس قوه قضائیه با 14 تا بچه که 11 تا پسر و 3 تا دختر رو تو سنای بین 16 تا 21 شوهر داده آقای شاهرودی هست
همین
وسط این گیر و ویر هم هی زنها می گن ما در طول تاریخ بهمون ظلم شده و انجمن حمایت از زنان رو دارن و می گن حق طلاق هم باید با ما با شه و ما الیم و ما بلیم ، یکی نیست بگه اگه مردی بیا برو سربازی بیا تو خرج شوهر و بچه بده تو بیا برو خواستگاری بهت گیر خونه و ماشین و هزار تا چیز دیگه بدن ، منی که با همکلاسیم میرم واسه کار و هر دو یه جور معلومات داریم اونو می گیرن چون با 150 هزار تومن وای میسه کار می کنه آخه دختره نمی خواد خرج زن و بچه بده فقط خرج آرایشش در بیاد بسه نمی خواد خونه و ماشین بخره نمی خواد سربازی بره تازه همون الاغ هم واست ناز می کنه ، خودشون همه غلطی می کنن بعد می گن پسرا سوئ استفاده کن هستن الن بلن نمی گن کل بدبختی و آتیشا از سر اونا بلند میشه شلوار پاچه کوتاه می پوشن هزار جور آرایش می کنن آستیناشونو بالا می زنن سینشو لوند و برجسته می کنن و باسنشو قلمبه می کنن مانتو کوتاه می پوشن هزار جور اشوه و ناز هم می کنن بدبخت پسرا رو کف می کنن توقع دارن پسرا فقط نگاشون کنن و لذت ببرن و تقوا پیشه کنن، تو فیلم نقاب درست و زیبا گفت ( جنس ضعیف کدومه دیگه جنس ضعیف در واقع ماییم که تو جامعه همه کارا رو می کنیم هر چی سگ دو زدن و بدبختی و بیچارگی هست مال ماست اون وقت می گن در طول تاریخ به ما ظلم شده و ما خواهان حقوق برابر هستیم یکی نیست بگه حقوق برابر می خوای برو خرج زندگی بده برو سوفور شهرداری بشو برو فاضلاب پاک کن)، من به حقوق تساوی زن اعتقاد دارم به حق طلاق طرفین به ظلمایی که در حقشون واسه زندگی و فرزند و غیره معتقدم اما چرا مهریه چرا دختری که خودش عاقله بالغه با شعوره درس می خونه کار می کنه دنبال یه تکیه گاه هست و می خواد آیندشو تضمین کنه ، آره همه جا یه جورایی ظلم هست و همیشه مال آدمای بدبخت هست . پست فطرت پلیس یه مشت زن بیوه رو گرفته و همه رو از دم صیغه این و اون کردن با اسم اسلام و کار ثواب که اسمشونو بزارن خواهر نمی گن مسلمون که هیچ ایرانی که هیچ کدوم بابای امریکاییی و اوپایی بی غیرت خواهر و مادر خودشو می فرسته اینجا بعد هم می ندازنشون تو خیابون که گیر بدن به یه مشت پسر بیچاره که هی بگیرنشون و بکننشون تو بازداشتگاه و هزار هزار ازشون پول بچاپن بعد هم از پول بیت المال مردم خاک بر سر سوار ماشینای آنچنانی بشن و اسم خودشون بزارن پلیس و قاضی و مبارزه با فساد اجتماعی و هزار جور قرطی بازی دیگه ، به دخترا و کله گنده ها که گیر نمی دن چون جلوشون ناز می کنن و اشوه میان اونا هم که یه مشت دهاتی و از پشت کوه اومده هستن و ندید پدید زود خر میشن و فکر می کنن الان تو بهشتن تازه اگه گیر بدن دیگه چه جور پسرای بدبخت رو بگیرن که پولشون در بیاد ، یکی نیست بگه والله این همه فاحشه و معتاد و دزد همه دخترا و زنا و پسرای خودتونن ، از اون برهمسایت می گه هر وقت می خواید برید رو پشت بام بیاید زنگ بزنید اطلاع بدید کسی تو حیاط ما نباشه اون وقت دختراش ساعت 10 شب یواشکی از ماشین دو تا پسر با پژو زود می پره پایین و میره خونه و ادعای نجابتشون هم میشه اگه پدر و داداش با غیرت و تعصبی داشتن اگه مادر سبک و بی حیایی نداشتن هیچ وقت اینجور نمی شد
اگه بخوای معاف بشی انقدر اذیتت می کنن انقدر باید جلو یه مشت آدم بی سواد دهاتی زبون نفهم هیچی نفهم پست فطرت گدا معتبر که همون ژاندارای تو کوه خدمت کرده ندید پدید هستن که با هزار جور زیر آب زنی و تشویقی به اینجا رسیدن خواهش و تمنا کنی تا بعد از اینکه اندازه یه سربازی رفته دووندنت معافت کنن یا باید بری خدمت روانی بشی چون نمی تونی جلو یه مشت آدم بی شعور سر خم کنی و مردیت رو بگیرن یا باید بری لب مرز که شبا عقرب و مار داره و از ترس تا صبح دورت رو بپایی صبح ها هم تا شب از گرما و از ترس هزار جور مین و خمپاره خنثی نشده زیر آفتاب گرم و سوزان رژه بری ، دخترا درد زایمان دارن و با هزار جور لاشی بازی بهشت زیر پاشونه ما درد روحی و روانی داریم و با هزار جور بدبختی اخرش فحش بالای سرمونه ، دو سال با بهترین لحظه های زندگیمون بازی می کنن و از درس و کار و زندگی و پیشرفت و ادامه تحصیل و همه آرزوهامون دورمون می کنن تا بعدش یادمون بره چی بودیم و چی می خواستیم بشیم
....

Thursday, June 21, 2007

صدای پای آب

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست تكه ناني دارم خرد هوشي سر سوزن ذوقي مادري دارم بهتر از برگ درخت دوستاني بهتر از آب روان و خدايي كه در اين نزديكي است لاي اين شب بوها پاي آن كاخ بلند روي آگاهي آب روي قانوني گياه من مسلمانم قبله ام يك گل سرخ جا نمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف سنگ از پشت نمازم پيداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو من نمازم را پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم پي قد قامت موج كعبه ام بر لب آب كعبه ام زير اقاقي ها است كعبه ام مثل نسيم مي رود باغ به باغ مي رود شهر به شهر حجرالاسود من روشني باغچه است اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهاييتان تازه شود چه خيالي چه خيالي .... مي دانم پرده ام بي جان است خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است اهل كاشانم نسبم شايد برسد به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برشد
پدرم پشت دوباره آمدن چلچله ها پشت دو برف پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي پدرم پشت زمان ها مرده است پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود مادرم بي خبر از خواي پريد خواهرم زيبا شد پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند مرد بقال از من پرسيد چند من خربزه مي خواهي من از او پرسيدم دل خوش سيري چند پدرم نقاشي مي كرد تار هم مي ساخت تار هم مي زد خط خوبي هم داشت
باغ ما در طرف سايه دانايي بود باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود ميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خواب آب بي فلسفه مي خوردم توت بي دانش مي چيدم تا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت گاه تنهاي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت فكر بازي مي كرد
زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار زندگي در ان وقت صفي از نور و عروسك بود يك بغل آزادي بود زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر
من به مهماني دنيا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ايوان چراغاني دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا تا ته كوچه شك تا هواي خنك استغنا تا شب خيس محبت رفتم من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق رفتم رفتم تا زن تا چراغ لذت تا سكوت خواهش تا صداي پر تنهايي چيزها ديدم در روي زمين كودكي ديدم ماه را بو مي كرد قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پر پر مي زد نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد ظهر در سفره آنان نان بود سبزي دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز بره اي را ديدم بادبادك مي خورد من الاغي ديدم يونجه را مي فهميد در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سبز شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور كاغذي ديدم از جنس بهار موزه اي ديدم دور از سبزه مسجدي دور از آب سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال قاطري ديدم بارش انشاء اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال عارفي ديدم بارش تنناها ياهو من قطاري ديدم روشنايي مي برد من قطاري ديدم فقه مي برد و چه سنگين مي رفت من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد